Name: ر و ها م

Thursday, January 11, 2007

مي‌فهمي؟ دل بخواهي نيست


از صداي زنگ تلفن وحشت‌زده از خواب ‌پريد، به خيالش هنوز صبح نشده بود، كورمال ‌كورمال به دنبال گوشي تلفن دور خودش ‌چرخيد، قلبش از صداي زنگ تلفن به تپش افتاده بود، زير تخت، كنار صندلي، روي عسلي، پشت چوب‌لباسي… صدا توي سرش مي‌پيچد، حواسش كه جمع ‌شد، چراغ اتاق را روشن ‌كرد و سيم تلفن را از پريز دنبال ‌كرد تا به تل رخت چرك‌ها ‌رسيد، تند و دستپاچه لباس‌هاي چرك و چروكيده را كنار زد و به تلفن چنگ انداخت، انگار ساعت‌ها زنگ خورده بود،… «الو؟»
ـ روهام! سلام، خوبي؟
ـ سلام و زهرمار، چه وقت تلفن كردنه!؟
ـ اِاِاِاِ… بداخلاق! خب كارت داشتم.
ـ الان آخه!؟
ـ مگه ساعت چنده!؟ ساعت هشت‌ِ شب ِ …
ـ جدي!؟ ... خب؟
ـ باز چي خوردي شب و روزت قاطي شده؟
ـ هيچي… بگو چيكار داشتي؟
ـ روهام.. من.. از خونه فرار كردم.
ـ خب غلط كردي… من چيكار كنم؟
ـ بذار امشب بيام پيشت بمونم
ـ پيش من!؟ نه اصلا
ـ پس من چيكار كنم؟ شب‌ِ…
ـ برو خونتون.
ـ نمي‌رم من ديگه اونجا برنمي‌گردم.
ـ مسخره بازي درنيار بر گرد خونتون حال و حوصله ندارم.
ـ تو رو خدا، فقط يه امشب…
ـ گفتم نه
ـ ببين اگر قبول نكني همين الان از باجه تلفن در ميام، مي‌رم كنار خيابون اولين ماشيني كه بهم چراغ بزنه سوار مي‌شم‌ها.
ـ اين گه‌خوري‌ها بهت نمياد آيلين…
ـ روهام تو رو خدا، با بابا حرفم شده گفته برسه خونه و دستش بهم برسه مي‌كشتم.
ـ آره من هم باور كردم..
ـ من ديگه بر نمي‌گردم فقط يه امشب… خيلي مي‌ترسم.
ـ لعنت به تو كه همش دردسري… باشه بيا.
ـ باشه باشه فقط من پول ندارم.
ـ يه تاكسي دربست بگير بيا اينجا خودم حساب مي‌كنم، ماشين شخصي نه ها فقط تاكسي، فهميدي؟
ـ آره عزيزم، قربونت برم كه اينقدر خوبي.
ـ گه!
ـ باي
تلفن بي‌مصرف بود از روزي كه ديگر پولي براي پرداختن قبض‌ها در بساط نداشت، يك به يك همه چيز از كار مي‌افتاد، يك روز تلفن يك طرفه شد، بعد آب گرم و شوفاژ سرد شد و همان شب گاز ديگر شعله نكشيد و تا چند روز بعد شايد خانه سوت و كور و تاريك شود اگر برق را هم قطع مي‌كردند.
نگاهي به ريخت و پاش و كثافت‌ِ خانه ‌انداخت. با خودش فكر كرد اول بايد دوش بگيرد، بعد ريخت و پاش ها را جمع كند. مي‌شد از موهاي چسبناك و دست و صورت رنگي‌اش حدس زد از آخرين باري كه آبي به تن زده يك هفته يا بيشتر مي‌گذرد اما با آب سرد مي‌شد؟ سرماي خانه كرخت كننده بود. آشفتگي خانه يك چيز طبيعي و هميشگي بود. دو هفته بود كه پا از خانه بيرون نگذاشته بود. هر بار كه مادرش تلفن مي‌زد و حال و اوضاعش را جويا مي‌شد با اطمينان مي‌گفت همه چيز رو به راه است. حالا كه بيدار شده بود گرسنگي را بيشتر احساس مي‌كرد، ولي تكاني به خودش نداد، نه ته مانده غذايي بود كه با آن شكم سير كند و نه مي‌خواست پول ناچيزي را كه برايش باقي مانده خرج خوراك كند، پتو را روي سرش ‌كشد و به چرت زدن ادامه ‌داد…

[]

كنار خيابان ايستاده بود. انگار همه انگشت‌ها سمت او نشانه رفته بود، او فرار كرده بود، او فرار كرده بود، او … . ترسيده بود، احساس گناه مي‌كرد. از خياباني پر تردد عبور ‌كرد. به سمت تاكسي خالي بي‌سرنشيني رفت و سوار شد. توي ماشين گرم بود. «ببخشيد آقا مي‌شه منو برسونيد سعادت‌آباد؟ دربست!» راننده بي‌آنكه برگشته باشد و او را ديده باشد ‌گفت «همشيره تا اونجا سه هزار تومن مي‌شه» و راه افتاده بود. به ياد اولين خطي افتاد كه ناشيانه به چشم كشيده بود و لبش را كه با رژ قرمزي چرب كرده بود، پنهان از چشم مادر همه اسباب خود‌آرايي را به صورتش ماليده بود، ديده بود مادرش را كه با همين‌ها چقدر فرق مي‌كند توي چشم پدرش، مي‌دانست چشم‌هايش غوغا مي‌كند وقتي سايه‌هايي چند لايه به پلك‌ها مي‌كشد و به تاثير جادويي فرمژه پي برده بود وقت تاب دادن مژه‌ها! پا به خيابان گذاشته بود، آهسته آهسته پيش مي‌رفت و با هر نگاه مردي به خودش مي‌باليد و از لذتي مرموز سرشار مي‌شد، او زني كامل بود و اين را مي‌توانست به ديگران بفهماند كه هميشه او را دختربچه‌اي با لباس‌هاي مدرسه ديده بودند. «كدوم ور برم؟» دلش لرزيد، نزديك بود، چند كوچه بيشتر فاصله نداشت، «مستقيم بريد آقا… بعد خيابون هجدهم» از روبرو شدن با او هراس داشت، نمي‌دانست. نمي‌دانست چه خواهد شد.
روهام پوشيده در پالتويي بلند و سياه، سيگاري به لب، كلاه پشمي به سر، دمپايي به پا كنار در خانه مدتي مي‌شد كه سرپا ايستاده بود. آيلين او را شناخت اما اگر جايي به جز آنجا بود شايد تشخيص آن چه مي‌ديد دشوار بود. « همونجا كه اون آقا وايستاده نگه دارين»
آيلين آهسته پياده ‌شد. روهام به او نزديك شد هرم نفسهاشان در هم ‌پيچيد و امتداد نگاهشان به هم ‌رسيد، از آخرين ديدارشان زماني طولاني و زود گذشته بود و اين شايد توجيه نگاه‌هاي ناباوري بود كه به هم داشتند. « چقدر مي‌شه؟ » آيلين جواب نداد. «آقا چقدر مي‌شه؟» كرايه را داد و به حساب خودش حالا فقط سيزده هزار تومان برايش مانده بود. بازوي آيلين را ‌گرفت و چشم در چشم هم به خانه ‌رفتند.
آيلين كنجكاو و بازيگوش به هر طرف سرك مي‌كشيد، گردن كج ‌كرد و شالش را روي شانه‌ ‌انداخت.
ـ به نظرت چطورم!؟
روهام پكي عميق به سيگار ‌زد و دودش را در سينه حبس ‌كرد، آيلين آهي ‌كشيد، دست‌ها را از هم باز ‌كرد و چرخي ‌زد، كشبند موهايش را باز مي‌كند و تابي به سر و گردنش داد.
- من ديگه به اون خونه بر نمي‌گردم.
ـ همين فردا صبح برمي‌گردي.
ـ از فردا مي‌رم سر كار، بازاريابي و ويزيتوري، فقط يه مشكلي دارم…
روهام آخرين پك را ‌زد و دود آبي رنگ سيگار را در فضاي بالاي سرش فوت ‌كرد، به اتاق ‌رفت، روي تخت دراز ‌كشيد و پتو را تا زير گلو بالا ‌كشيد.
ـ به خدا زياد مزاحمت نمي‌شم، همين كه يه پولي دستم بياد و بتونم خونه اجاره كنم مي‌رم… جبران مي‌كنم… مي‌ذاري بمونم مگه نه؟ …
روهام طوري كه صدايش را بشنود داد زد : نه الاغ ِ من نه!
ـ من كه دختر فراري نيستم، من هدف دارم، انگيزه دارم، مي‌فهمي چي مي‌گم.. خيلي نقشه كشيدم.
آيلين سرش را از لاي در تو آورد و بعد وارد اتاق شد.
- گه خوردي برو خونه بابات نقشه بكش.
آرام گوشه تخت نشست. به نوك پاي روهام نگاه كرد. انگشت‌هاش قرمز شده بود. گوشه پتو را روي پايش كشيد. گفت : «روهام منو نگاه كن، بذار با هم زندگي كنيم، اگر نمي‌خواي كار كني اشكالي نداره، من كار مي‌كنم و…»
- مي‌شه... لطفا!... برو يه گوشه بكپ فردا حرف مي‌زنيم... الان بابات چه حالي داره؟
- چه حالي داره؟ براش مهم نيست.
روهام خودش را بالا كشيد و بالش را پشتش صاف كرد.
- مي‌دوني ناموس آدم يعني چي؟
- من اگه ناموس بودم پس چرا دست رو من دراز كرد؟
گريه‌اش گرفت و از اتاق بيرون رفت.
صداي هق‌هق گريه‌اش بلند شد و بعد قطع شد. صداي پا كشيدنش را به اين طرف و آن طرف شنيد. دوباره توي اتاق آمد. «روهام آب قعطه..؟»

[]

آيلين گفت : «دلم برات مي‌سوزه.»
روهام پتو را كنار زد و نزديك او نشست. سيگاري روشن كرد و سمت آيلين گرفت.
- مرسي. نمي‌خوام سيگاري بشم.
- نمي‌توني آيلين. سرپرستي تو دست باباته... اگه قانون بفهمي چيه دو روزه دستگيرت مي‌كنن بعد مي‌برنت كلانتري و دادگاه. بعد تحويل بابات مي‌دن... بعد بابا جونت همچين مي‌خوابونه تو گوشت كه خون بالا بياري.
- بس كن
سرش را بين دست‌هايش گرفت و چانه‌اش لرزيد. روهام دستش را از لاي موهاي آيلين رد كرد و روي نرمي گردنش گذاشت.
- پاشو بريم. مي‌برمت خونه مامان بزرگت اونجا بمون تا بابات آدم شه.
- دلم نمي‌خواد روهام.
- دل بخواهي نيست الاغ ِ من مي‌فهمي دل بخواهي نيست.
دستش را پس زد. همديگر را بغل كردند. آيلين گريه كرد. روهام سيگار را توي زيرسيگاري انداخت و از اتاق بيرون رفت. كمي بعد با يك ليوان آب برگشت. ليوان را گرفت و يك قلپ از آن را سر كشيد. پرسيد : «تو چي كار مي‌كني؟»
روهام گفت : «پول‌هام داره تموم مي‌شه. مي‌رم يه چند وقت زير سايه بابام. بعد اگه تونستم يه چيزي ازش بكنم، برمي‌گردم خرابه خودم.»
- دلم برات تنگ مي‌شه.
- خب ديگه زر نزن. پاشو كاپشنتو بپوش.
- دوست دارم جوجو.
- مي‌دونم ديگه گريه نكن.. حالمو داري بهم مي‌زني.
- باشه
زيپ كاپشنش را بالا كشيد. روهام دكمه‌هاي پالتو‌اش را بست. سيگاري روشن كرد. در را بست و كركره حفاظ آن را كشيد و به آن قفل زد. «بريم» آيلين گفت «باشه» و دستش را دور دست روهام حلقه كرد. ته كوچه ديده نمي‌شد. «اين مه ِ؟»
- نه. بو بكش. دود هواست زمستون‌ها سنگين مي‌شه بالا نمي‌ره.
قدم به قدم از كوچه گذشتند. توي خيابان اصلي ماشين‌ها سپر به سپر هم چسبيده بودند. كمي آنجا ايستادند. هيچ ماشيني برايشان بوق نزد. روهام گفت : «پياده بريم.. ترافيكه.. » آيلين گفت : «باشه.» از كنار مغازه‌ها و چند فروشگاه گذشتند. آيلين توي ويترين‌ها را نگاه مي‌كرد. روهام حواسش به آدم‌‌هايي بود كه از روبرو مي‌آمدند و به آن دو خيره مي‌شدند. زمين يخ زده بود. آيلين ته كفشش را روي زمين مي‌كشيد. سرش را بلند كرد و به نيم رخ روهام نگاه كرد. سر يك تقاطع يك آژانس تاكسي سرويس بود. روهام رفت توي آژانس. آيلين صبر كرد. ماشين نداشتند. دوباره به سمت پايين خيابان حركت كردند. شايد توي چهارراه بعد ماشين پيدا مي‌شد. برف شروع به باريدن كرد. «داره برف مياد» روهام گفت : «سردت نيست»
- نه خوبم.
- مطمئني؟
- آره
جلوي فروشگاه اسباب بازي ايستادند. عروسك‌ها به آنها لبخند مي‌زدند. آيلين گفت : «بريـم». از يك چهارراه گذشتند. برف روي سرشان نشسته بود. روهام سوت مي‌زد. آيلين دستش را از بازوي او بيرون كشيد. روهام دست كرد توي پالتو و پاكت سيگار را در آورد. خيابان‌ خلوت شده بود. توي پياده رو كسي نبود. آيلين سيگار را از دستش گرفت. يك پك زد و چند بار سرفه كرد. «دودش رو تو نده» آيلين گفت : «باشه»
يك تاكسي برايشان بوق زد. روهام دست بلند كرد. تاكسي كمي جلوتر نگه داشت. روهام همه پولي را كه داشت گذاشت توي جيب آيلين.
- برو خونه مامان بزرگت باشه؟
- باشه.
- فقط برو اونجا خب؟
- خب.
- من بايد بر ‌گردم
- روهام تو هم بيا
- برو خداحافظ
آيلين سوار شد. تاكسي به راه افتاد. راننده پرسيد : كجا برم خانوم؟