Thursday, January 05, 2006

انسان - حيوان


برنزه ؟ گندمي؟ نه شايد هم سفيد بود. اصلا يادم نيست آه سبزه بود سبزه سبزه. يادم آمد كه گفتم دختر تو چقدر سياهي! اين را وقتي گفتم كه دستش توي دستم بود و و از من هم سياه‌تر بود. سياه بود. « مينا سيا»... شبيه كولي ها بود. با لب‌‌هاي تلخ. سر تا پاش بوي سيگار مي‌داد. همين كه لب‌هام رفت روي لبهاش حالم به هم خورد غش غش زد زير خنده... سياه كثافت! اين كارها واسه تو فيلم‌هاست اتاق خوابت كجاست؟ ندارم. شر نگو اينه؟ نه اين مال زنمه اونجا نه همينجا. روي اين صندلي مي‌خواي ترتيب منو بدي!؟ اساس كشي دارين كف خونه چرا هيچي نيست؟ دزد خالي كرده. اين دفعه كه زد زير خنده محكم زدن توي گوشش ولي نمي‌دانم چرا بي‌اختيار سيلي دوم را محكمتر زدم. ساعت شش صبح ضبط خودكار با صداي نيروانا روشن شد. خانه به لرزه افتاد. گلاويز شديم و محكم كوبيدمش زمين و افتادم رويش. لباس‌هايش را كه از تنش مي‌ كندم دكمه‌هاش درجا كنده مي‌‌شد مثل سگ بدتر از سگ... وقتي زنم رفت تنها چيزي كه داشتم توي اين خانه يك ضبط بود و يك صندلي با يك كتابخانه. روي صندلي مي‌نشستم نيروانا گوش مي‌كردم و سرم را تكان مي‌دادم... اوب.. اوب.. اوب.. اوب.. جيغ مي‌كشيد و صداش بين نعره‌هاي نيروانا گم مي‌شد. نمي‌گفتم خفه شو! داد نزن. با يك دست گلويش را گرفته بودم و با دست ديگر دستش را تا مشت نزند. كم كم ساكت شد.آهه مي‌كشيد و من هم كارم را مي‌كردم. به زنم گفته بودم يك ماه بعد برمي‌گردي... يك ماه بعد برنگشت دو ماه بعد هم برنگشت يك سال، يك سال و سه ماه، دو سال... سالگرد متاركه ما بود سومين سال. حتي حاضر نشد صحبت كند حتي ميانجي‌گري‌هاي دوست آشنا را قبول نكرد خوارم كرد براي فقط يك بار حرف زدن فقط يك بار لعنت به تو من بد بود اما بدي نبودم. از شاملو هم متنفر بود! شاملو بد بود؟ «گه از خود راضي!» گه بود؟ تو اصلا فهميديش؟ گهواره تكرار را ترك گفتم/در سرزميني بي‌پرنده و بي‌بهار/نخستين سفرم باز آمدن بود از چشم اندازهاي اميدفرساي ماسه و خار/... نرم نرم موهاي پركلاغيش را صاف و مرتب كردم.نفهميدي چرا برگشت نفهميدي. مقاومت نمي‌كرد چشم‌هاش را بسته بود و سرش را چپ و راست مي‌كرد. لباس‌هاي زيرش _خداي من_ پاره شده بود.
I mis like you.../I love you.../I look you.../I kill you.../I eased you
اصلا قرار بود چه حرفي بزنم؟ گذشته بود آن روزها كه با حرف مي‌توانستم نگهش دارم، آرامش كنم، ساكتش كنم، قانعش كنم، آزادش كنم از افكار احمقانه‌اش عقايد لعنتي‌اش. چقدر چقدر بايد حرف مي‌زديم بحث مي‌كرديم قانع مي‌شد راضي مي‌شد اما فردا باز دوست‌هاش را دور خودش جمع مي‌كرد و از نهضتي حرف مي‌زدند كه سال‌ها بود مرده بود و از بين رفته بود. نيروانا كه خودكشي كرد در اتاق را بست دو روز بعد كه بيرون آمد موهاش را از ته زده بود ابروهاش را هم. شبيه سرطاني‌ها شده بود. شمع روشن مي‌كرد و تا صبح سيگار دود مي‌كرد براي كي؟ چرا؟ گور پدر نيروانا. اگر انسان بود اگر شرف داشت اگر ترسو و بزدل نبود مي‌ماند و اين زندگي سگي را تا ته تا آخرين نفس تحمل مي‌كرد. لب‌هاش را كه سفت بود مي‌مكيدم تلخ بود تلخ ولي پستان‌هاش شل و افتاده بود. شاهدها كي بودند يك سيگار فروش گوشه خيابان كه زنم با دوستش پيدا كرده بود و همان دوست لاغر رنگ پريده‌ش كه گياه‌خوار بود لجن خوار! با چشم‌هاي درشت سبز. توي صورت اسخواني كوچكش فقط چشم‌هاش ديده مي‌شد و من از اول تا آخر فقط به چشم‌هاي او زل زده بودم و زنم را يادم نيست چه كار مي‌كرد احتمالا ناخن‌هايش را مي‌خورد. رفتيم پيش روانشناس گفت به نوك انگشت‌هايش يك چيز بد مزه و تلخ بزند تا از خوردن ناخن‌هايش بيزار شود. يك كرم آشغالي به نوك انگشهاش مي‌زد و هر بار كه ناخوداگاه مي‌خواست ناخنش را بجود حالش به هم مي‌خورد تا اينكه بالاخره يك شب كه بي‌خوابي به سرش زده بود ديدم روي تخت نشسته و دارد ناخن‌هاي كرم خورده‌اش را ليس مي‌زند. مسموم شد بستري شد و از فرداش ناخن‌هايش را بيشتر از قبل مي‌خورد ناخن‌هاي باريك بلندش را. روي صندلي نشسته بودم و مينا سيا توي بغلم بود سرش را گذاشته بود روي شانه‌ام و من موهاش را دور انگشتم پيچ و تاب مي‌دادم و نرمي گردنش را لمس مي‌كردم. مادر مي‌گفت تو با يه كافر وصلت كردي مثل شيطون مي‌مونه شيطان نبود شبيه ژاندارك _اينگريد برگمن_ قبل از اعدام شده بود. لباس‌هاي بلند و ضخيم مي‌پوشيد و خودش را از من دور مي‌كرد. غذا نمي‌خورد سيگار نمي‌كشيد موسيقي گوش نمي‌داد حرف نمي‌زد آرايش نمي‌كرد اصلاح نمي‌كرد. مثل يك كنيز رفتار مي‌كرد لباس‌هايم را مي‌شست و اتو مي‌كشيد. غذا مي‌پخت بهترين غذاهاي عمرم را ولي نمي‌خورد. ديگر نديدم كه موهايش بلند شود هميشه سفيدي پوست سرش معلوم بود. حمام مي‌رفت و با آب سرد خودش را مي‌شست. عجيب بود. حرف مي‌زدم گوش مي‌داد مثل جغد خيره مي‌شد ولي جواب نمي‌داد فحشش مي‌دادم مي‌زدمش از خانه بيرونش مي‌كردم ولي از كنار در جم نمي خورد. پدر و مادرش ولش كرده بودند. انگار كه دختري نداشتند. خسته شده بودم خسته. از هم جدا شديم فقط سر همين موضوع به توافق رسيديم هم من موافق بودم هم او موافق بود كه تمامش كنيم. چرا زدي؟ ضبط را خاموش كردم و لباس‌ خواب خودم را به‌ او دادم. پوشيد. چرا زدي؟ كتري را روي اجاق گذاشتم و فندك زدم. سيگارم تمام شده بود. رفتم بيرون در را قفل كردم و برگشتم. چايي دم كرده بود. از اين كارش آنقدر خوشم آمد كه يادم نيست چي گفتم اما فكر كنم تشكر كردم. گفتم بعد از زنم كسي واسم چايي دم نكرده بود ولي دروغ گفته بودم هر وقت كه مادر سرزده مي‌آمد سراغي از من بگيرد يا برادرزاده‌ام كه گاهي براي بردن كتاب مي‌آمد چاي دم شده مي خوردم نه چاي كيسه‌اي. چرا زدي؟ زدم كه زدم خواستم ديگه نخندي. تخم‌سگ! زنت هم مي‌زني؟ نه... سه ساله نزدمش. دستم بهش نمي‌رسه وگرنه... مي‌زديش؟ نه دست و پاش و مي‌بستم به تخت و... مي‌زديش؟ نه ولش مي‌كردم تلف شه. حروم زاده! خفه شو چايت رو بخور و الا.. مي‌زني؟ داشت از سرما مي‌لرزيد سرد بود ترافيك بود فكر كردم شايد منتظر تاكسي ايستاده كه اينطور به ماشين‌ها زل زده گفتم بيا بالا لااقل تا ونك برسونمت گفت چهل هزار تومن مي‌گيرم! گفتم تا ونك چهل تومن مي‌گيري!!؟ كه سوار شد. تا اذان صبح توي خيابانها گشت زديم و حرف زديم و هر بار كه مي‌گفت وقت منو تلف نكن مي‌گفتم با من ساعتي حساب كن. مي‌گفت انسان حيوان دو پاست. انسان حيوان ناطق است. انسان حيوان متفكر است. اصلا مشكل ما از همين جا شروع شد كه مي‌گفت انسان _ حيوان هستيم. نيست انسان حيوان نيست. انسان همان انسان است لازم نيست خودت را پاره كني كه از مقام حيواني به مقام انساني برسي انسان همان انسان است. چرا؟ لاغر شده بود پستان‌هاش آب شده بود. گريه مي‌كردم وقتي بچه را سقط كرد. اينقدر گرسنگي به خودش داد كه بچه من از گرسنگي تلف شد. داشت مي‌مرد. سرپرست بخش زنان به پليس زنگ زده بود كه من را به جرم زن آزاري دستگير كنند. دوست‌هاي روزنامه‌نگارش توي مجله برايم مطلب چاپ كردند تيتر گزارش يادم نرفته جنايت خاموش! هاه جنايت! خاموش! كابوس بود. گفتم بايد بچه‌م رو ببينم. ديدم. چهار ماهه مثل برف سفيد. لاي ملافه پيچيده بودند. سرش اندازه بدنش بود توي سرش فقط چشم‌هاي درشتش معلوم بود ولي بسته روي پلك‌هاش موي‌رگ‌هاي آبي بود دهانش بسته بود دختر بود. يك كيلو هفتصد گرم. گاهي فكر مي‌كنم بهتر كه پا به اين دنيا نگذاشت و الا يكي مي‌شد مثل مادرش مطمئنم. بعد از دو سال و سه ماه رفتم جلوي شركتش تا فقط ببينمش. ديدم اما كاش هيچ وقت نمي‌ديدم. چاق شده بود سنگين راه مي‌رفت و باسنش مثل كوه مي‌لرزيد. موهاش قرمز نبود ولي بود. براي هميشه آن تصوير را توي ذهنم پاك كردم زن من همان زن بي‌وزن و سبك بود كه تند تند راه مي‌رفت و جويده جويده حرف مي‌زد. پول منو بده مي‌خوام برم. مي‌رسونمت. اول پولم منو بده. چقدر؟ صدو پنجاه هزار تومن. فقط؟ توي ماشين كه نشسته بود به جلو زل زده بود و سيگار دود مي‌كرد جاي پنجه‌هاي من روي صورتش مانده بود و كمي هم پوستش رفته بود. عكس زنت رو داري؟ نه... مي‌خواي چيكار؟ همينجوري گفتم. داشتم گوشه كيفم پنهانش كرده بودم. دارم ولي بايد بگي واسه چي مي‌خواي. گفتم همينجوري دهن سرويس نگه دار... نگه دار ديگه پياده مي‌شم. پياده شد.در را كوبيد. رفت0
ب.ت. دوستان عزيز، خواننده‌هاي عزيزتر، لطفا حرف‌ها و نكته‌ها و متلك‌هاي خود را برايم ميل بزنيد يا آفلاين. مرسي.

2 نظر:

Blogger behnaz گفته...

سلام ... یعنی کامنت نذاریم؟ خواستم تبریک بگم که دوباره شروع کردین به نوشتن ... وبلاگ نو هم مبارک ... موفق باشین

3:51 AM  
Anonymous Anonymous گفته...

سلام عزیزیم خیلی باحالی باز بنویس برایمون

9:22 AM  

Post a Comment

<< Home