من خودم ديدم
«مامان يه كار جالب بكن» شنيدم يعني همان اول كه سوده اين را گفت شنيدم ولي نميدانم چرا سرم را كج كردم و از بالاي عينك نگاهش كردم و گفتم «چي؟» وسط هال ايستاده بود. دوباره گفت «يه كار جالب بكن» و احساس كردم زير جالب را خط كشيده است؛ اينجوري : جالب . روي كاناپه دراز كشيده بودم. يك بالش زير سرم گذاشته بودم و داشتم جلد دوم يك رمان سه جلدي را ميخواندم. احمد كف آشپزخانه نشسته بود و داشت ترتيب يك ماهي قزل آلاي سي سانتي را براي شام امشب ميداد. صداي زور زدن و نفسهايش به گوشم ميخورد. انگار داشت كمر فيل را ميشكست. «مامان يه كار جالب بكن» شد سه بار درست سه بار تكرار كرد. بعد صداي احمد قطع شد و سرش را ديدم كه مثل راسو از پيشخوان بالا آورد و به من و سوده نگاه كرد. يك چيزي توي چشمش بود مثل كنجكاوي و انتظار و اينها. همينطور كه بوي شكم ماهي توي دماغم ميپيچيد و داشت حالم را بهم ميزد زل زده بودم به سوده كه انگار زده بود به سرش. گفتم : «مامان جان گفتي چي كار كنم؟» احمد از جا بلند شد و يك كيسه نايلوني پر از دل و روده و خون و سفيداب ماهي را بالا گرفت و نشانم داد. نفهميدم منظورش چيست شايد ميخواست بگويد كه كارش تمام شد و حالا نوبت من است كه بلند شوم و دست به كار شوم. چاقو را زير آب برد. سوده رويش را طرف احمد كرد و گفت : «بابا ببين مامانو» بعد زبان قرمزش را برايم دراز كرد و به دو رفت توي اتاق من و احمد و محكم در را بست. صدايش را ميشنيدم كه جفت پا روي تخت بالا و پايين ميپريد. احمد گفت «خب يه كاري ميكردي؟» گفتم «بعدا. ماهي رو بشور بگذار تو سبد..» بعد گفتم : «نبايد با پسرها بازي كنه. نميدونم چرا تو ساختمون ما دختر نيست.»
ماهي را از دمش گرفت و بلند كرد. درست از زير گلويش تا مقعدش خيلي صاف و تميز بريده شده بود و لبه پوستش برگشته بود و گوشت صورتي رنگش معلوم بود. بدنش با خالهاي قرمز و سياه زير نور چراغ آشپزخانه برق ميزد. آب از نوك دهانش چكه ميكرد. «چي كار ميكني!؟ بندازش توي سبد» باز بر اندازش كرد و گفت : «ماهي خوبيه... تازهست» خندهام گرفت و خنديدم. به تازگي ش خنديدم. گاهي چيزهاي با نمكي ميگفت. قزل آلا را با دو دستش آرام و با احتياط انگار كه نوزادي بغل گرفته باشد و بخواهد توي گهواره بگذارد توي سبد گذاشت. هميشه ناشي بود. هميشه دست و پا و سر و گردن سوده آويزان توي هوا ميماند. فكر كنم به خاطر همين هم بود كه حالا توي اين سن قد درازي داشت و هم هيكل پسرها بود.
ماهي را با هم خريديم سه تايي. رفتيم به ميدان تره باري كه نزديكمان بود. احمد ميخواست زنده باشد و من هم ميخواستم تازه باشد ولي حالا زنده هم نبود، نبود، چون بالاخره بايد ميميرد زياد فرقي نميكرد. من توي راه غر زدم. دلم نميخواست زنده باشد فكر ميكردم خيلي صحنه جالبي نيست كه زبان بسته توي سبد جان بدهد و سوده از هيجان بالا و پايين بپرد. به خاطر همين تا نشستم توي ماشين غر زدم هي غر زدم ولي احمد اصلا گوش نميداد و حواسش به ماشينهاي جلويي بود. بعد سوده گفت «مامان ماهيها چه جوري دستشويي ميكنن؟» قبل از اينكه چيزي به ذهنم برسد احمد گفت «مثل آدمها» بعد همين كه دخترمان خواست ادامه بدهد (احتمالا ميخواست وارد جزئيات كار بشود) احمد گفت «تا حالا تو استخر جيش نكردي؟ همونجوري؟» من از اين حرفش عصباني شدم. اخم كردم و نگاهش كردم كه ببيند چقدر عصبانيام كرده است ولي به روي خودش نياورد. با اين حرفها روي بچه باز ميشد. ساكت شدم و ديگر هيچ حرفي نزدم. گاهي احمد زير چشمي نگاهم ميكرد يعني من فكر ميكردم نگاهم ميكند چون احتمالا داشت از توي آينه بغل ماشينهاي كناري را نگاه ميكرد.
روي تابلو نوشته بود : «ماهي قزل آلاي زنده موجود است» سوده توي حوضچه را تماشا ميكرد. دستش را تا آرنج توي آب سبز و كف كرده آن فرو كرده بود و به ماهيها دست ميكشيد و يك دفعه دستش را بيرون ميكشيد و جيغ ميزد. احمد كاري به كارش نداشت. همه لباسش را خيس كرده بود. من كنار خرت و پرتهايي كه خريده بوديم ايستاده بودم. كارگر ماهي فروشي با يك سبد كوچك يكي از آنها را گرفت و انداخت توي سبد بزرگتر. دو نفري با هم يكي از آن چاق و چلههايش را انتخاب كرده بودند كه خيلي قوي بود و سر و دمش را تند و تند تكان مي داد. سوده نشست كنار سبد و جان دادنش را تماشا كرد. احمد برگشت به من نگاه كرد. برايش دست تكان دادم. لبخندي زد و برگشت طرف سوده. خم شد و شروع كردند به حرف زدن با هم. انگشت سوده سمت ماهي بود و حتما داشت هزار تا سئوال بيسر و ته ميپرسيد. از آن سئوالهايي كه همه بچهها ميپرسند و پدر و مادرها موظفند جوابشان را بدهند چون براي رشد فكري آنها لازم است و نبايد حس كنجكاوي آنها را سركوب كرد؛ از همين چيزهايي كه از راديو و تلويزيون توي برنامههاي خانواده جار ميزنند. به نظرم در آن لحظه خيلي احمق به نظر رسيدم. خب سر يك چيز بيخودي نميتوانستم الم شنگه كنم. ولي انگار كرده بودم. آفتاب روي پوست خيس و لزج قزل آلا برق انداخته بود و او زنده (سرزنده) روي سينه و شكمش قوس برميداشت با ضربه دمش به هوا بلند ميشد به لبه سبد ميخورد و ميافتاد پايين. حتي اگر از سبد بيرون ميافتاد فرقي نداشت باز هم ميميرد. هر كاري كه ميكرد باز هم ميمرد. حتي اگر احمد و سوده انگشت روي او نميگذاشتند بالاخره كس ديگري ميآمد و او را ميبرد به آشپزخانهاش. كم كم خسته شد. حالا پرشهايش كوتاه تر بود. نفس نفس ميزد. هر چه بيشتر تقلي ميكرد به هواي بيشتري نياز داشت. مثل آدمها كه وقتي ورج و وورجه ميكنند تند تند نفس ميكشند. زياد براي مردنش معطل نشديم. فروشنده وقتي ديد كف سبد آرام گرفته سريع قبل از اينكه بتواند تكان بخورد دست كرد توي آبشش او و گردنش را شكست. صداي شكستن گردنش را نشنيدم. ولي حتما سوده شنيده بود. تق! توي ترازو وزنش كرد. نميدانم چرا يك دفعه گريهام گرفت. به خاطر قزل آلا نبود. همين جوري بيخودي فقط گريهام گرفت. البته كه گريه نكردم. احمد و سوده به طرف من آمدند. احمد كيسه نايلوني را بالا گرفت و سوده گفت : «مامان ببين چي گرفتيم.. قشنگه؟» دستي به موهايش كشيدم و گفتم «آره خيلي قشنگه»
احمد بالاي سرم ايستاد. فكر كنم ميخواست جا بدهم كه كنارم بنشيند ولي اعتنايي نكردم. نميدانم شايد هم داشت از توي پنجره كوچه را تماشا ميكرد. ماشين را بد جايي پارك كرده بود. گذاشته بودش جلوي در پاركينگ. ولي نگاهش نكردم كه مطمئن شوم. همان فكري را كردم كه خودم دلم ميخواست. بعد كه گفت « جا بده من هم بشينم» خيلي خوشم آمد. كمي پايم را جمع كردم و نشست گوشه كاناپه. كتاب را بستم و گذاشتم روي شكمم. عينك را هم برداشتم و گفتم «بيا يه كار جالب بكنيم» اين را خودم گفتم. قبل از اينكه چيزي بگويد با صداي بلند سوده را صدا زدم. به دو آمد و گفت «بله؟» گفتم : «منو و بابايي ميخوايم يه كار جالب بكنيم» احمد با اينكه نميدانست چه كار جالبي ولي لبخندي زد تا سوده فكر كند بابايي هم جزو بازي است. گفت : «جالب باشهها. دوستم ميگه مامانش كارهاي جالب بلده» احمد با لحن چندش آوري گفت : «مثلا چي؟» من با اخم نگاهش كردم. سوده دست هايش را برد بالاي سرش و گفت «ميتونه نفس نكشه، خودم ديدم اصلا نفس نميكشه تازه دوستم ميگفت ميتونه با چشم باز بخوابه» من گفتم «ولي كاري كه من ميخوام بكنم از همه اينها جالب تره» احمد كمي جا به جا شد و پاهايم را روي زانويش گذاشت. همينطوري الكي داشتم سر به سرشان ميگذاشتم. هيچ كار جالبي بلد نبودم. حتي يك كار ساده هم به ذهنم نميرسيد. سوده منتظر ايستاده بود و احمد پشت دستش را به كف پايم ميكشيد. نفس نميكشيد گفت نفس نميكشيد. سوده بيحوصله شده بود. يك پايش را كوبيد روي زمين. كمي جلوتر آمد. خم شد. باورم نشد با چشمهاي باز ميخوابد يعني مثل گرگها يا مثل ماهيها. «مامان زود باش» احمد به من زل زده بود. انگشتهاي پام يخ زده بود. با چشمهاي باز... نفس نميكشيد.... دستش گرم بود. نميدانستم نميدانستم چه كار كنم. سوده با چشمهاي گشاد نگاهم ميكرد. احمد جدي شده بود. دستهايم را روي صورتم گذاشتم. مطمئنم هم احمد و هم سوده فكر ميكردند دارم يك كار جالب ميكنم. گريهام گرفت. منتظر بودند كه ببينند خب بعدش چه ميشود ولي من همين طور گريه كردم. اينقدر گريه كردم كه ديگر گندش را در آوردم. احمد بازويم را گرفت و سر جايم نشستم. سوده يك ليوان آب آورد. يك قلپ از آن خوردم و دوباره گريه كردم. سرم را روي سينه احمد گذاشتم . دستش را پشت سرم حس كردم. سوده گفت «بابا مامان گريه كرد!؟» احمد آرام توي گوشم نجوا كرد «بس ديگه» سوده داد زد : «به دوستم ميگم هيشكي نميتونه اين همه گريه كنه.»
بعد گفت «بابا ميدونستي ماهيها هم گريه ميكنن؟ من خودم ديدم. راس ميگم.»
ميفهمي؟ دل بخواهي نيست
از صداي زنگ تلفن وحشتزده از خواب پريد، به خيالش هنوز صبح نشده بود، كورمال كورمال به دنبال گوشي تلفن دور خودش چرخيد، قلبش از صداي زنگ تلفن به تپش افتاده بود، زير تخت، كنار صندلي، روي عسلي، پشت چوبلباسي… صدا توي سرش ميپيچد، حواسش كه جمع شد، چراغ اتاق را روشن كرد و سيم تلفن را از پريز دنبال كرد تا به تل رخت چركها رسيد، تند و دستپاچه لباسهاي چرك و چروكيده را كنار زد و به تلفن چنگ انداخت، انگار ساعتها زنگ خورده بود،… «الو؟»
ـ روهام! سلام، خوبي؟
ـ سلام و زهرمار، چه وقت تلفن كردنه!؟
ـ اِاِاِاِ… بداخلاق! خب كارت داشتم.
ـ الان آخه!؟
ـ مگه ساعت چنده!؟ ساعت هشتِ شب ِ …
ـ جدي!؟ ... خب؟
ـ باز چي خوردي شب و روزت قاطي شده؟
ـ هيچي… بگو چيكار داشتي؟
ـ روهام.. من.. از خونه فرار كردم.
ـ خب غلط كردي… من چيكار كنم؟
ـ بذار امشب بيام پيشت بمونم
ـ پيش من!؟ نه اصلا
ـ پس من چيكار كنم؟ شبِ…
ـ برو خونتون.
ـ نميرم من ديگه اونجا برنميگردم.
ـ مسخره بازي درنيار بر گرد خونتون حال و حوصله ندارم.
ـ تو رو خدا، فقط يه امشب…
ـ گفتم نه
ـ ببين اگر قبول نكني همين الان از باجه تلفن در ميام، ميرم كنار خيابون اولين ماشيني كه بهم چراغ بزنه سوار ميشمها.
ـ اين گهخوريها بهت نمياد آيلين…
ـ روهام تو رو خدا، با بابا حرفم شده گفته برسه خونه و دستش بهم برسه ميكشتم.
ـ آره من هم باور كردم..
ـ من ديگه بر نميگردم فقط يه امشب… خيلي ميترسم.
ـ لعنت به تو كه همش دردسري… باشه بيا.
ـ باشه باشه فقط من پول ندارم.
ـ يه تاكسي دربست بگير بيا اينجا خودم حساب ميكنم، ماشين شخصي نه ها فقط تاكسي، فهميدي؟
ـ آره عزيزم، قربونت برم كه اينقدر خوبي.
ـ گه!
ـ باي
تلفن بيمصرف بود از روزي كه ديگر پولي براي پرداختن قبضها در بساط نداشت، يك به يك همه چيز از كار ميافتاد، يك روز تلفن يك طرفه شد، بعد آب گرم و شوفاژ سرد شد و همان شب گاز ديگر شعله نكشيد و تا چند روز بعد شايد خانه سوت و كور و تاريك شود اگر برق را هم قطع ميكردند.
نگاهي به ريخت و پاش و كثافتِ خانه انداخت. با خودش فكر كرد اول بايد دوش بگيرد، بعد ريخت و پاش ها را جمع كند. ميشد از موهاي چسبناك و دست و صورت رنگياش حدس زد از آخرين باري كه آبي به تن زده يك هفته يا بيشتر ميگذرد اما با آب سرد ميشد؟ سرماي خانه كرخت كننده بود. آشفتگي خانه يك چيز طبيعي و هميشگي بود. دو هفته بود كه پا از خانه بيرون نگذاشته بود. هر بار كه مادرش تلفن ميزد و حال و اوضاعش را جويا ميشد با اطمينان ميگفت همه چيز رو به راه است. حالا كه بيدار شده بود گرسنگي را بيشتر احساس ميكرد، ولي تكاني به خودش نداد، نه ته مانده غذايي بود كه با آن شكم سير كند و نه ميخواست پول ناچيزي را كه برايش باقي مانده خرج خوراك كند، پتو را روي سرش كشد و به چرت زدن ادامه داد…
[]
كنار خيابان ايستاده بود. انگار همه انگشتها سمت او نشانه رفته بود، او فرار كرده بود، او فرار كرده بود، او … . ترسيده بود، احساس گناه ميكرد. از خياباني پر تردد عبور كرد. به سمت تاكسي خالي بيسرنشيني رفت و سوار شد. توي ماشين گرم بود. «ببخشيد آقا ميشه منو برسونيد سعادتآباد؟ دربست!» راننده بيآنكه برگشته باشد و او را ديده باشد گفت «همشيره تا اونجا سه هزار تومن ميشه» و راه افتاده بود. به ياد اولين خطي افتاد كه ناشيانه به چشم كشيده بود و لبش را كه با رژ قرمزي چرب كرده بود، پنهان از چشم مادر همه اسباب خودآرايي را به صورتش ماليده بود، ديده بود مادرش را كه با همينها چقدر فرق ميكند توي چشم پدرش، ميدانست چشمهايش غوغا ميكند وقتي سايههايي چند لايه به پلكها ميكشد و به تاثير جادويي فرمژه پي برده بود وقت تاب دادن مژهها! پا به خيابان گذاشته بود، آهسته آهسته پيش ميرفت و با هر نگاه مردي به خودش ميباليد و از لذتي مرموز سرشار ميشد، او زني كامل بود و اين را ميتوانست به ديگران بفهماند كه هميشه او را دختربچهاي با لباسهاي مدرسه ديده بودند. «كدوم ور برم؟» دلش لرزيد، نزديك بود، چند كوچه بيشتر فاصله نداشت، «مستقيم بريد آقا… بعد خيابون هجدهم» از روبرو شدن با او هراس داشت، نميدانست. نميدانست چه خواهد شد.
روهام پوشيده در پالتويي بلند و سياه، سيگاري به لب، كلاه پشمي به سر، دمپايي به پا كنار در خانه مدتي ميشد كه سرپا ايستاده بود. آيلين او را شناخت اما اگر جايي به جز آنجا بود شايد تشخيص آن چه ميديد دشوار بود. « همونجا كه اون آقا وايستاده نگه دارين»
آيلين آهسته پياده شد. روهام به او نزديك شد هرم نفسهاشان در هم پيچيد و امتداد نگاهشان به هم رسيد، از آخرين ديدارشان زماني طولاني و زود گذشته بود و اين شايد توجيه نگاههاي ناباوري بود كه به هم داشتند. « چقدر ميشه؟ » آيلين جواب نداد. «آقا چقدر ميشه؟» كرايه را داد و به حساب خودش حالا فقط سيزده هزار تومان برايش مانده بود. بازوي آيلين را گرفت و چشم در چشم هم به خانه رفتند.
آيلين كنجكاو و بازيگوش به هر طرف سرك ميكشيد، گردن كج كرد و شالش را روي شانه انداخت.
ـ به نظرت چطورم!؟
روهام پكي عميق به سيگار زد و دودش را در سينه حبس كرد، آيلين آهي كشيد، دستها را از هم باز كرد و چرخي زد، كشبند موهايش را باز ميكند و تابي به سر و گردنش داد.
- من ديگه به اون خونه بر نميگردم.
ـ همين فردا صبح برميگردي.
ـ از فردا ميرم سر كار، بازاريابي و ويزيتوري، فقط يه مشكلي دارم…
روهام آخرين پك را زد و دود آبي رنگ سيگار را در فضاي بالاي سرش فوت كرد، به اتاق رفت، روي تخت دراز كشيد و پتو را تا زير گلو بالا كشيد.
ـ به خدا زياد مزاحمت نميشم، همين كه يه پولي دستم بياد و بتونم خونه اجاره كنم ميرم… جبران ميكنم… ميذاري بمونم مگه نه؟ …
روهام طوري كه صدايش را بشنود داد زد : نه الاغ ِ من نه!
ـ من كه دختر فراري نيستم، من هدف دارم، انگيزه دارم، ميفهمي چي ميگم.. خيلي نقشه كشيدم.
آيلين سرش را از لاي در تو آورد و بعد وارد اتاق شد.
- گه خوردي برو خونه بابات نقشه بكش.
آرام گوشه تخت نشست. به نوك پاي روهام نگاه كرد. انگشتهاش قرمز شده بود. گوشه پتو را روي پايش كشيد. گفت : «روهام منو نگاه كن، بذار با هم زندگي كنيم، اگر نميخواي كار كني اشكالي نداره، من كار ميكنم و…»
- ميشه... لطفا!... برو يه گوشه بكپ فردا حرف ميزنيم... الان بابات چه حالي داره؟
- چه حالي داره؟ براش مهم نيست.
روهام خودش را بالا كشيد و بالش را پشتش صاف كرد.
- ميدوني ناموس آدم يعني چي؟
- من اگه ناموس بودم پس چرا دست رو من دراز كرد؟
گريهاش گرفت و از اتاق بيرون رفت.
صداي هقهق گريهاش بلند شد و بعد قطع شد. صداي پا كشيدنش را به اين طرف و آن طرف شنيد. دوباره توي اتاق آمد. «روهام آب قعطه..؟»
[]
آيلين گفت : «دلم برات ميسوزه.»
روهام پتو را كنار زد و نزديك او نشست. سيگاري روشن كرد و سمت آيلين گرفت.
- مرسي. نميخوام سيگاري بشم.
- نميتوني آيلين. سرپرستي تو دست باباته... اگه قانون بفهمي چيه دو روزه دستگيرت ميكنن بعد ميبرنت كلانتري و دادگاه. بعد تحويل بابات ميدن... بعد بابا جونت همچين ميخوابونه تو گوشت كه خون بالا بياري.
- بس كن
سرش را بين دستهايش گرفت و چانهاش لرزيد. روهام دستش را از لاي موهاي آيلين رد كرد و روي نرمي گردنش گذاشت.
- پاشو بريم. ميبرمت خونه مامان بزرگت اونجا بمون تا بابات آدم شه.
- دلم نميخواد روهام.
- دل بخواهي نيست الاغ ِ من ميفهمي دل بخواهي نيست.
دستش را پس زد. همديگر را بغل كردند. آيلين گريه كرد. روهام سيگار را توي زيرسيگاري انداخت و از اتاق بيرون رفت. كمي بعد با يك ليوان آب برگشت. ليوان را گرفت و يك قلپ از آن را سر كشيد. پرسيد : «تو چي كار ميكني؟»
روهام گفت : «پولهام داره تموم ميشه. ميرم يه چند وقت زير سايه بابام. بعد اگه تونستم يه چيزي ازش بكنم، برميگردم خرابه خودم.»
- دلم برات تنگ ميشه.
- خب ديگه زر نزن. پاشو كاپشنتو بپوش.
- دوست دارم جوجو.
- ميدونم ديگه گريه نكن.. حالمو داري بهم ميزني.
- باشه
زيپ كاپشنش را بالا كشيد. روهام دكمههاي پالتواش را بست. سيگاري روشن كرد. در را بست و كركره حفاظ آن را كشيد و به آن قفل زد. «بريم» آيلين گفت «باشه» و دستش را دور دست روهام حلقه كرد. ته كوچه ديده نميشد. «اين مه ِ؟»
- نه. بو بكش. دود هواست زمستونها سنگين ميشه بالا نميره.
قدم به قدم از كوچه گذشتند. توي خيابان اصلي ماشينها سپر به سپر هم چسبيده بودند. كمي آنجا ايستادند. هيچ ماشيني برايشان بوق نزد. روهام گفت : «پياده بريم.. ترافيكه.. » آيلين گفت : «باشه.» از كنار مغازهها و چند فروشگاه گذشتند. آيلين توي ويترينها را نگاه ميكرد. روهام حواسش به آدمهايي بود كه از روبرو ميآمدند و به آن دو خيره ميشدند. زمين يخ زده بود. آيلين ته كفشش را روي زمين ميكشيد. سرش را بلند كرد و به نيم رخ روهام نگاه كرد. سر يك تقاطع يك آژانس تاكسي سرويس بود. روهام رفت توي آژانس. آيلين صبر كرد. ماشين نداشتند. دوباره به سمت پايين خيابان حركت كردند. شايد توي چهارراه بعد ماشين پيدا ميشد. برف شروع به باريدن كرد. «داره برف مياد» روهام گفت : «سردت نيست»
- نه خوبم.
- مطمئني؟
- آره
جلوي فروشگاه اسباب بازي ايستادند. عروسكها به آنها لبخند ميزدند. آيلين گفت : «بريـم». از يك چهارراه گذشتند. برف روي سرشان نشسته بود. روهام سوت ميزد. آيلين دستش را از بازوي او بيرون كشيد. روهام دست كرد توي پالتو و پاكت سيگار را در آورد. خيابان خلوت شده بود. توي پياده رو كسي نبود. آيلين سيگار را از دستش گرفت. يك پك زد و چند بار سرفه كرد. «دودش رو تو نده» آيلين گفت : «باشه»
يك تاكسي برايشان بوق زد. روهام دست بلند كرد. تاكسي كمي جلوتر نگه داشت. روهام همه پولي را كه داشت گذاشت توي جيب آيلين.
- برو خونه مامان بزرگت باشه؟
- باشه.
- فقط برو اونجا خب؟
- خب.
- من بايد بر گردم
- روهام تو هم بيا
- برو خداحافظ
آيلين سوار شد. تاكسي به راه افتاد. راننده پرسيد : كجا برم خانوم؟
سي و سه نامه
كدام كار ما به آدمي زاد شبيه بود كه اين يكي. قرار ما همين جا بود توي پارك، محوطه بازي بچهها. هوا سرد بود و با هر دم و باز دم بخار از دهان آدم به هوا ميرفت. دست توي جيب كرده بودم و روي نيمكت آهني مچاله شده بودم كه سرمايش كفلم را بيحس كرده بود بس كه منتظر نشسته بودم. آفتاب بيرمقي هم توي صورتم بود ولي گرمايي نداشت فقط بود. بچههاي ريزه پيزه كه از بس لباس تنشان كرده بودند مثل توپ كاموا گرد و قلمبه شده بودند با جيغ و داد و هيجان به بازي مشغول بودند و دم به دقيقه مادرهايشان را كه يك گوشهاي تنگ هم نشستهاند صدا ميزدند. اول يكي داد ميزد «مامان! مامان!» بعد بقيه به تقليد از او هوار ميكشيدند تا مادرها آنها را ببينند كه رفتهاند بالاي پلههاي سرسره و الان است كه روي شيب آن فرود بيايند و پايين كه رسيدند با زانو به زمين بخورند و از درد ناله كنند. نوك بينيهاي كوچك و ظريفشان قرمز شده بود و آب دماغشان به پشت لبشان رسيده بود. من كه از دنياي بچهها سر در نميآوردم. از اين بازيها و خوشيها و بالا و پايين پريدنها و جلب توجهكردنها و... اصلا نميفهمم انگار كه هيچ وقت بچه نبودم و از اول بودنم همين بودم كه بودم يا هستم. بالاخره پيداش شد. پسرش جلوتر از او داشت سمت تاب خالي كه تازه به حال خودش ول شده بود ميدويد ولي قبل از اينكه برسد دختربچه تند و تيزي زنجير آن را كشيد طرف خودش و محكم نشست روي آن. نميدانم چرا دلم سوخت پسرك بيست سي متري را فقط به خاطر آن تاب خالي دويده بود و حالا فقط نفس نفس ميزد و با گردن كج و يك نگاه حسرت خوار دخترك را نگاه ميكرد كه توي هوا معلق ميزد و هو ميكشيد. طرف من حواسش پرت بود. اينقدر كه از جلوي من رد شد و رفت سمت يك استوانه بتوني بعد از توي كيفش يك مجله بيرون كشيد و گذاشت روي استوانه و نشست. باز هم حواسش پرت بود.
فكر نميكردم يك روز با هزار جور دروغ و دغل دنبال جمع كردن دست نوشتهها و نامههاي پراكندهاي باشم كه به اين و آن داده بودم. به گيرنده نامهها كه خواهرها و برادر و اوقوام و بقيه همه از دوستانم بودند ميگفتم لازم دارم ميگفتم دارم چيزهايي مينويسم و بايد از آنها استفاده كنم. به اعتماد حرف من بعضي قبول كردند، اصل شان را برايم فرستادند و خيلي هم خوشحال ميشدند كه بتوانند كمكم كنند كه دوباره بعد از چند ماه بنويسم... خود خود دست خط بودند. بعضي ديگر هم ميگفتند كه توي اسباب كشي و جا به جايي گم و گورش كردهاند و من چارهاي نداشتم جز اينكه قبول كنم و آرزو كنم كه كاش سرنوشت كاغذها خروارهاِ خاك باشد كه توي گودال زباله داني همراه همه آشغالهاي گند شهر دفن شده باشد يا توي دست پسربچههاي دبستاني موشك نوك تيزي شده باشد، خوب به هوا بپرد و اوج بگيرد و نسيم خوش موقعي آن را توي جوي چرك آب فرود بياورد يا در يك شب سرد و خاموش به خش و خش جاروي رفتگري خواب آلود گير كند و توي حلب آتش او بسوزد و نوك انگشتهاي سرمازدهاش را گرم كند... كاش همين طور ميشد.
« ميدوني كه چقدر برات احترام قائلم هر كاري ازم ميخواستي بيچون و چرا برات انجام ميدادم ولي نميتونم... شرمندهام خيلي زياد! نميتونم... تو بيشتر از اين نامهها برام عزيزي ولي فقط همين برام مونده... به من حق بده... توي اين چند سال فقط همين سي و سه تا نامه رو ازت دارم... از چشم همه پنهونش كردم مثل يه گنج نگهش داشتم... راستش من زياد موافق نيستم كه از اينها استفاده كني بهتره به ذهنت رجوع كني تو كه حافظه خوبي داري... فقط ميتونم كپي چند تا از نامهها رو بهت بدم... شرايط من رو هم در نظر بگير به هرحال من ديگه اون سين بانو نيستم، شوهر و بچه و اينها ديگه... با اينكه همه با هم بوديم و هنوز هم هستيم ولي كاوه از اين نامهها چيزي نميدونه... نميشه... از طرفي نميتونم بندازمشون دور چون برام نوستالژي داره از طرفي هم نميتونم به كسي نشونشون بدم چه برسه بخوام بدمش به تو كه بخواي از روش بنويسي... بذار پيش خودم بمونه... خواهش ميكنم اصرار نكن، ناراحتم ميكني... »
سين بانو! يعني اينقدر احمق بودم كه اينطور صداش ميزدم. فكر اينكه بعد از من اين نامهها و دست نوشتهها ممكن بود برملا شود و هر كسي به آن دسترسي پيدا كند اذيتم ميكرد نامههاي خصوصي، يادداشتهاي شخصي و پرده دريها و پرگوييهاي زيادي بود كه مرتكب شده بودم و تقريبا كلمهاي جا نگذاشته بود كه از خود خودم نگفته باشم، مجموعه آن همه ميشد كه باعث آبروريزي و رسوايي براي خانواده و اطرافيانم باشد. ميتوانست دوستاني را كه داشتم يا فكر ميكردم دارم به هر چيزي جز آنچه كه بود يا به نظر ميرسيد هست تبديل كند گو اينكه براي من نبايد چندان فرقي ميكرد اما درست نميدانم اين چه حسي بود كه ناخودآگاه مرده من را هم با عالم زندهها گره ميزد. خوب يا بد نميخواستم هيچ اثري از من بماند. ميخواستم اگر قرار بر رفتن است بگذار همه دار و ندارم هم برود كه البته سر جمع ده كيلو كاغذ و جوهر نميشد همه بيهوده.
شايد نامهها را نگه داشته براي روز مبادا كه اگر دستم از همه جا كوتاه شد خودش را وصله ناجور مرده من كند، خودش را جاي معشوق من جا بزند، خودش را محرم اسرار من كند.. بدبخت شوهرش بدبخت من كه نميدانم آن خزعبلات را چطور از چنگش درآورم. دارد حرف از نوستالژي ميزند... نامههاي من، حرفهاي من، كلمات من، دست خط من، چرت و پرتهاي پراكندهام روي كاغذ حالا شده نوستالژي كسي كه برايم حكم تف سربالا را دارد... اصلا نامه نوشتن و بروز مكنونات آدم چه سود و فايدهاي دارد آخر اين چه ميل پست و حقيريست كه من دارم. نامه يعني حال همه ما خوب است ملالي نيست جز دوري شما و همين و بس. نامه براي دو تا آدم بدبخت در فراق هم است، حالا لازم بود نامه نگاري با آدمي كه هر وقت اراده كرده بودم او را حي و حاضر ميديدم. مگر اين خيابانها جاي ديدن نيست اين كافهها جاي همنيشني نيست خب حرفت را همان جا ميزدي. طاعون نبود كه از گفتنش هراس داشته باشي. بدبخت بودم كه حرف زدن برايم دريغ و آرزو بود.
بلند شدم ولي انگار يك چيزيم چسبيده بود به نيمكت و نميگذاشت از جا كنده شوم. پاي رفتن نداشتم اصلا اينجا ميشد حرف زد. حرفي هم نبود فقط آمده بودم نامهها را پس بگيرم و برگردم. بايد نامه را هم مثل بقيه توي وان حمام ميريختم و كبريت ميزدم، شعله نارنجياش را ميگرفتم گوشه يكي از كاغذها و بعد با كيف مينشستم و سوختنشان را تماشا ميكردم. شايد گريه هم ميكردم و كف سراميك خيس حمام دراز ميكشيدم و پاهايم را توي شكمم جمع ميكردم و عر ميزدم. به هر حال گاهي پيش ميآيد در اين جور لحظهها كه داري اثر خاطراتت را از بين ميبري كمي هم غصه دار شوي. پاهام توي سنگريزههاي كف محوطه بازي فرو ميرفت و شرق شرق صدا ميداد ولي آنقدر صدا بلند نبود. حواسش سمت پسرش بود كه چسبيده بود به پايههاي آهني تاب و هنوز داشت دخترك را تماشا ميكرد. رفتم جلو و با يك لبخندي كه معلوم باشد چقدر از ديدنش خوشحالم گفتم سلام و او هم سلام داد و لبخندي زد و بلند شد دست داد و حال و اوحوال پرسي كرديم و همانطور سرپا بلاتكليف بوديم كه حالا بايد همين طور سرپا باشيم يا يك گوشهاي را پيدا كنيم و بنشينيم يا قدمي بزنيم. خلاصه رفتيم نشستيم روي همان نيمكتي كه قبلا يك ساعتي به آن چسبيده بودم. مجلهاش را كه برداشت ديدم يكي از اين مجلههاي خانواده است كه روي آن عكس يك بچه خوشگل بود كه كمي هم بزك دوزكش كرده بودند بچه پنج شش ساله! خدايا! نميدانم چرا ولي تا ديدم يك همچين مجلهاي با خودش دارد حالم بد شد. غصهام گرفت و ديگر لبخند زوركي هم نميتوانستم بزنم. او را تجسم ميكردم كه الان دارد پاورقي «من همسر دوم بودم» را ميخواند و همينطور حالم بدتر و بدتر ميشد. تا نشستيم گفتم «نامهها رو اوردي؟» اخمي توي صورتش افتاد و بعد خندهاي كرد و بعد نگاهم كرد كه انگار كه توي صورتم دنبال چيزي باشد بس كه مردمك چشمش تكان ميخورد. «گفته بودم كه نامهها رو بهت نميدم..» دست كرد توي كيف زنانهاش از همان كيفهاي چاق و زيپداري كه زنها دستشان ميگيرند و من هميشه از خودم ميپرسم چرا زنها همه بايد كيف داشته باشند. فكر كنم چون هميشه يك خروار آت آشغال با خودشان دارند شايد هم نه، نميدانم. حالا اصلا چه فرقي به حال من دارد. يك مشت كاغذ تا شده داد دستم و گفت كه اينها كپي پنج شش تا از نامههاست. خوب نگاهشان كردم. دست خط خودم بود ولي نبود يعني بود ولي آن طوري كه من مينوشتم نبود... سياه و يك دست تخت و بيحس حال. انگار سايه نوشتههام بود. همه چيز سياه و سفيد بود حتي خطهاي كاغذ هم سياه بود. ظرافتهاي خط من را نداشت آنجا كه خودكار پررنگ ميشد يعني وقتي كه هيجان زده ميشدم و نوك خودكار را بيشتر روي كاغذ فشار ميدادم يا وقتي كه سست و بيحوصله خودكار را ميكشيدم و كلماتم لاغر و رنگ پريده ميشدند. خط من آبي بود ولي اثري از آنها نبود همه سياه بودند كه توي سفيدي مطلق كاغذ برجسته ميشد. با دقت كه نوشتهها را خواندم متوجه شدم نوشته ها مربوط به اواسط رابطه ما بود كه من چيزهاي پرت و پلايي گفته بودم در باب «عشق به عشق» و «تنهايي ابدي» و «زن آرماني» و اين چيزها كه همه حرفهاي آن روزها بود و الان ديگر دغدغهام نبود چون به مرور زمان همه افكارم صيقل خورده بود و محو شده بود. توي كپيهايي كه آورده بود كلمهاي از خودمان نبود. ميشد فهميد نشسته همه را خوانده آنهايي را كپي گرفته كه به نظرش ربطي به ماجراهاي من و او نداشته تا خيالش راحت شود. كاغذها را تا كردم و از وسط پاره كردم و با حوصله ريز ريزشان كردم و ريختم توي سطل زباله كنار نيمكت. قيافه آدمهاي جدي را به خودش گرفت. اخم هم كرده بود ولي مهم نبود. «من اصل همه نامه رو ميخوام» انگار انتظار داشت ازش تشكر كنم كه نشسته اين مزخرفات را از بين دست نوشتهها بيرون كشيده و كپي كرده و داده دست من. توي آن سرما همه يك كمي ميلرزيدند طبيعي بود ولي خب او يك كم بيشتر ميلرزيد به خصوص دستهاش. «قبلا هم بهت گفتم.. نامهها رو بهت نميدم» يك لحظه حواسم رفت پيش پسرش و از صحنهاي كه ديدم كيفور شدم. پسرش شاد و شنگول روي تاب نشسته بود و دخترك پشت او ايستاده بود و به جلو هلش ميداد و يك چيزهايي به هم ميگفتند كه نميشنيدم. «خب امشب ميام خونهتون و ازت ميگيرمش.. حتما دلت نميخواد شوهرت چيزي بفهمه پس بيسر و صدا نامه رو بهم ميدي و من هم ديگه مزاحمت نميشم» انگار داشت دندانهايش را روي هم ميسابيد. پلكهاش رفته بود عقب و مردمك چشمهاش مثل دو تا تيله گرد و شفاف توي چشمش دودو ميزد. فكر كردم الان يك عالم فحش و بد و بيراه رديف ميكند كه من چقدر آشغال و حرام زاده و بيشرف و اينها هستم ولي خب آدم با ادبي بود از اينها كه اصلا زبانشان عادت به اين كلمهها ندارد. شايد هم توي دلش داشت آنها را به من حواله ميداد. نميدانم ولي احساس خوبي داشتم كه نوشتههايم را به زودي از چنگش بيرون ميكشم. دلم نميخواست تهديدش كنم ولي براي پس گرفتن نامهها بدتر از اين كارها را هم ميتوانستم انجام دهم. «فكر نميكردم اينقدر...» اين را او گفت و من هم فهميدم بعد از كلمه «اينقدر...» ميشود جايش همان فحشها را گذاشت ولي ادامه نداد و ساكت شد. راست نشسته بود و جم نميخورد ولي من تكيه زده بودم به پشتي نيمكت و دستهايم را هم كرده بودم توي جيبم تا به نظر آسوده برسم. صداي پسرش را يك لحظه شنيدم كه گفت «اسمت چيه؟» ولي صداي جواب دخترك را نشنيدم. حيف شد. تماشاي آنها حالم را خوب ميكرد منظورم بچههايي بود كه توي محوطه بازي مشغول ورج و ورجه بودند. «هيچ وقت فكر نميكردم بخواد...» حرفش را ادامه نداد. پسرش داد زد «ماما! ماما!» و بعد كه ديد مادرش دارد تماشايش ميكند برايش دست تكان داد و هر دو براي هم دست تكان دادند و لبخند محوي رفت توي صورتش. «از هفته بعد قراره توي فيلم تبليغاتي بازي كنه.. ديروز با تهيه كنندهاش قرارداد بستيم» فكر كنم پسر خوشگلي بود. بور بود از اين لحاظ شباهتي به او نداشت ولي چشمهاش شبيه مادرش بود.. نميدانم درست چه رنگي بود هر بار كه ديده بودمش يك رنگي داشت يك بار سبز يك بار آبي يك بار عسلي يك بار طوسي ولي در كل چشمهاي روشني داشت. «شايد بزرگتر شد بازيگر شه» اين را من گفتم. «شايد... ولي بچهها بزرگ كه ميشن از قيافه ميافتن»
- «تبليغ چي هست؟»
- «هنوز معلوم نيست فكر كنم آب معدني شايد هم چيپس و پفك.. نميدونم»
بعد يك كاري كرد كه من كمي جا خوردم. كيفش را از بينمان برداشت و خودش را يك كم به من نزديك كرد و من نگاهش كردم و او سرش را انداخت پايين و گفت : «نامهها رو براي چي ميخواي؟» بعد مثل يك دستگاه دروغ سنج زل زد توي چشمهام و من هم گفتم : «لازمشون دارم»
- ميدونم ولي ميخوايش چيكار؟
- فكر كنم قبلا يه بار بهت گفتم
- اره ولي دروغ گفتي
- پس بهتره چيزي نگم
- نه بگو..
ولي چيزي نگفتم اصلا دلم نميخواست حتي كلمهاي حرف بزنم تا او با آن چشمهاي ريز و تيزش فكر كند دارم دروغ ميگويم.
- خب ولش كن تو هر دفعه كه خواستي يه چيزي رو توضيح بدي منو بيشتر بدبين و دو به شك كردي. نامه ها رو بهت ميدم. چارهاي ندارم. ازت ميترسم.
بعد من حالم بد شد. بغض كردم و قيافهام نميدانم چه شكلي شد ولي هر كس ميديد ميفهميد غمگينم. بلند شد كيفش را روي دوشش انداخت و رفت طرف تاب. انگار داشت با پسرش چك و چانه ميزد كه از آنجا بروند ولي معلوم بود پسرش از آن بچههاي نيست كه حرف گوش كن باشد. كمي از تاب فاصله گرفت و پشت به من ايستاد تا كي پسرك خسته شود و رضايت بدهد كه برگردند به خانه.
فكر كردم توي دلش ميگويد چه آدم پست و حقيري هستم كه براي رسيدن به نامهها هر كاري ميكنم. حتما به خودش ميگفت از اول ميدانسته من چه جور آدمي هستم و به خاطر همين نميتوانسته به من اعتماد كند... لابد خدا را به خاطر اينكه هميشه از من دور ميشد و محتاط بود شكر ميكرد... به هر حال او هر جور كه دوست داشت ميتوانست فكر كند با اينكه قضاوت آدمها خيلي غم انگيز و حال به هم زن است ولي خب هست. من كه نميتوانستم همه نيرويم را صرف اين كنم تا فكرش عوض كنم. شايد يك زماني همه زورم را ميزدم ولي خب چه فايده آن وقت مجبور بودم تا ابد توضيح بدهم و توضيح ميدادم و براي هر حرفم، هر كارم، هر دوست و رفيقم هر خط و ربطم به آدمها هزار جور توجيح و توضيح رديف ميكردم. ولي چرا تا كي بايد توضيح ميدادم؟ مگر نميشد همين طوري پذيرفت و قبول كرد؟ اين وسط اعتماد يك آدم به يك آدم كجا بود؟ يك كمي اعتقاد به اين كسي كه دارد زير خروار اين همه پرسش و سئوال له ميشود و خوار ميشود كجا بود ايمان؟ شايد خيلي چيزها بود كه توضيح دادنش آن را بدتر ميكرد شايد توضيح آن از خودش هم بدتر بود اصلا براي چي؟ براي كي؟ اصلا به درك. اگر اين قضاوتها نبود شايد همه چيز بهتر بود ولي خب نيست.
«كاش همه چيز بهتر بود.» همين جمله كوفتي افتاده بود توي سرم و ترجيع بند هر بند از افكارم شده بود. بخصوص وقتي ميگفتم «كاش» حالم بدتر ميشد. چون اينطور به نظر ميرسيد كه همه چيز بدتر بود و هيچ چيز بهتري وجود نداشت همه چيز همه اتفاقات همه زندگي همه چيز و همه چيز بدتر بود و اين «كاش» گفتن دردي كه كم نميكرد نمك به زخم آدم هم ميزد. بلند شدم كه بزنم به چاك. وقتي گفته بود نامهها را برميگرداند حتما اين كار را ميكرد فقط ته دلم ميترسيدم كه نكند از آنها كپي بگيرد و پيش خودش نگه دارد ولي خب خوب شد با اين حالگيري كه من كردم حتما اينقدر از من متنفر شده بود كه حتي نخواهد توي تشيع جنازهام شركت كند چه برسد به اينكه دلش بخواهد نامهها را نگه دارد. حالا تقريبا از اين جهت همفكر شده بوديم هر دو ميخواستيم نامهها نيست و نابود شود و اثري نماند از آن. البته بعدا حتما بهش ميگفتم كه نامهها را دور ريختم و خيالش از بابت اين گنج پنهان! راحت باشد. ولي دروغ ميگفت كه اينها برايش مثل گنج ميماند. فقط دلش ميخواست يك جاي امن براي روز مبادا مخفي نگهشان دارد. اين زنها همهشان دوست دارند يك راز يا يك چيز سري و مخفي از شوهرهايشان داشته باشند و توي تنهايي به آن ببالند و كيف كنند. شايد همه زن و مردها اين شكلي باشند. نميدانم. خداحافظي كردن لازم نبود همين كه رفت يعني خداحافظ. تازه خيلي برايم احترام قائل بود كه كيفش را توي سرم نكوبيد. براي آخرين بار كه برگشتم نگاه كنم ديدم پسرش با دخترك روي الاكلنگ نشستهاند و يكي بالا ميرود و يكي پايين و برعكس.
كليد را انداختم توي قفل و رفتم تو. حس بدي به آدم دست ميدهد وقتي وارد خانهاي ميشوي كه انتظار داري پدر و مادر و آبجي كوچكيه باشند ولي هيچ كدام نيستند و معلوم نيست تا كي بايد صبر كني تا برسند. به هر حال سر و صدا و جنب و جوش آنها يعني كه هنوز زندهاي، هيچ چيز دل آدم را مثل اين قرص نميكند كه توي اتاقت تنها نشسته باشي و صداي تلويزيون را از بيرون بشنوي كه مادرت روبروي آن نشسته و با حواس جمع دارد تماشا ميكند يا مثلا خواهرت توي آن اتاق ضبط صوت را روشن كرده باشد و چيزهاي دري وري گوش بدهد يا حتي نصفه شب سرت را بچسباني به ديوار اتاق و آن طرف صداي زن و شوهر جوان همسايه را بشنوي كه دارند قربان صدقه هم ميروند و صداي جيرجير تختشان هم به گوش ميرسد. پشت كامپيوتر نشستم و پروندهها و فايلهايي را كه نوشته بودم و آرشيوشان كرده بودم پاك كردم ولي باز دلم راضي نشد و فكر كردم اين كامپيوترها هزار جور سوراخ سنبه دارند كه اطلاعات پاك شده را ميبرند توي آن و هر كس كه چيزي از كامپيوتر سرش بشود ميتواند آن را احيا كند به خاطر همين كل سيستم عامل را پاك كردم و از دوباره نصب كردم تا خيالم راحت شود. رفتم توي حمام و باز نگاهي به آن كردم. چند تا پوشه كاغذ بود كه هنوز آنها را نسوزانده بودم. تقريبا بهترين نوشتههام بود. لاي پوشه ها را باز كردم و همه كاغذها سرازير شدند توي وان. كبريت را روشن كردم و گوشه يكي از كاغذها را گرفتم و هواكش را هم روشن كردم كه دود را بيرون ببرد. بيچاره مامان چندبار به بابا گفته بود حمام بوي دود ميدهد ولي نميدانستند كار خرابي من است. خب اينطوري خيالم راحتتر ميشد تا اينكه پرت كنم توي سطل زبالهاي كه مامان هميشه آن را برانداز ميكرد تا قاشق و چنگال و چاقويي توي آن نيفتاده باشد. تازه راحت تر هم بود لازم نبود پاره و ريزريزش كنم. مغولها و عربها همين شكلي كتابخانههاي ما را از بين ميبردند. آتش ميكشيدند و به تماشايش مينشستند و بعد كيف ميكردند كه ما را هزار سال از همه چيز عقب مياندازند. خب فكرش را بكنيد اگر قرار بود آن همه كتاب را پاره كنند و ريز ريز كنند و بعد بريزند توي سطل آشغال چند سال وقت لازم بود چند ميليون سطل آشغال چند هزار سرباز بيكار. خب ديگر وقتي براي غارت و غنيمت نميماند اصلا شايد همان موقع كه داشتند اين كار را ميكردند از يك كتابي خوششان ميآمد همانجا مينشستند ميخواندند و روز شبشان به كتاب خواندن ميگذشت و البته آن وقت ديگر حالا اين طوري نميشد كه مغولستان توي بربريت دست و پا بزند و فارس و عرب هم هزار سال به جان هم بيفتند. شير آب را باز ميكنم و خاكستر كاغذها توي آب غلت ميزند و خورد و ريز ريز ميشود و توي سوراخ فرو ميريزد. خيالم كه از تميزي وان راحت شد هواكش را خاموش كردم.
شب شده بود. آبجي كوچيكه اول از همه آمد سلام و چاق سلامتي كرد و مقنعهاش را كند و كولهاش را يك جايي انداخت و روي راحتي وا رفت و گفت «چقدر سرده بيرون» صورتش از سرما سرخ شده بود. بعد بلند شد رفت توي اتاقش و در را بست و صداي انفجار موسيقي همه جا را فرا گرفت. فكر كنم من هم وقتي هم سن و سال او بودم همين مزخرفات را گوش ميدادم. بعد مامان و بابا آمدند. به نظر شاد و سرحال ميآمدند انگار از آن روزهاي خوبشان بود كه به ياد جواني و سرمستي زده بودند به دل شهر تا توي روزهاي آخر پاييز قدمي بزنند و نفسي تازه كنند. هر دو مثل دو تا مهمان رفتند روي كاناپه لم دادند و از من پرسيدند كي آمدم كجا رفتم چه كار كردم چه كار نكردم و من هم سربالا جواب دادم و از آنها پرسيدم كه كجا بودند و كجا رفتند و چه كار كردند و مامان شروع كرد از بازار تجريش و امام زاده صالح و خيابان وليعصر و باغ فردوس و اينها گفتن. بعد آبجي كوچيكه صداي ضبط را خفه كرد آمد توي هال و نشست بين مامان و بابا شروع كرد به لودگي و مسخره بازي و دست انداختن آنها... بابا دستش را انداخت دور گردنش و با دست ديگرش صورتش را نوازش كرد و بعد من اجازه گرفتم و رفتم توي اتاقم. صداي خندههايشان توي گوشم ميپيچيد، بغض كردم و چراغ را خاموش كردم و روي تخت افتادم. توي دلم گفتم كاش همه چيز بهتر بود و كمي بعد خوابيدم.
توي خواب ديدم سين بانو توي اتاقم دارد چرخ ميزند و ترانهاي را مثل «دختره اونجا نشسته گريه ميكنه زاري ميكنه...» را ميخواند كه تا حالا نشنيده بودم : بيگانهاي در تار و پود من آنجا نشسته / از من از من دور و مطرود آنجا نشسته / لا لا لا لا لا لا / قبل از اينكه اتفاق ديگري توي خوابم بيفتند از خواب پريدم ولي اينقدر ترسيده بودم كه انگار كابوس ديده باشم و تعجب كردم كه اين ترانه را يادم ماند چون من هيچ وقت خوابهايم را يادم نميماند و هميشه بعد از اينكه از خواب ميپريدم نميدانستم چي ديدم. از اتاقم بيرون رفتم. مامان عينك مطالعه زده بود و يك كتاب قطور را گذاشته بود روي پايش و سرش را تكيه داده بود به پشتي و دهانش كمي باز مانده بود و داشت چرت ميزد و بابا هم داشت تلويزيون تماشا ميكرد و يك سيني با سه تا چايي هم روي پيشخوان آشپزخانه بود. صداي خواهرم را ميشنيدم ولي نميديدم كجاست داشت درباره فيلمي كه ديده بود حرف ميزد ولي فقط صدايش را ميشنيدم. مامان را صدا زدم. به خودش آمد و كتاب را بست و سيني چايي را مثل سريالهاي تلويزيوني دستش گرفت و نشست كنار بابا. پاك خنگ شده بودم صداي خواهرم از يك جايي ميآمد ولي هر چقدر چشم ميگرداندم نبود. بعد فهميدم پشت پرده روبروي تراس ايستاده بود و احتمالا داشت كوچه را ديد ميزد و حتما آنهايي هم كه توي كوچه بودند او را ديد ميزدند. بابا آمرانه گفت كه از پشت پرده بيرون بيايد او هم اطاعت كرد و سرتق بازي در نياورد. چه خانواده كوچك و جمع و جوري هميشه دوستشان داشتم بخصوص پدرم را. بابا برايم بزرگترين مرد عالم بود حتي اگر همه عمرش فقط يك كارمند رده پايين يك اداره كوفتي باشد. هميشه برايم يك ابرمرد بود يكي كه آن بالاست و من بايد براي رسيدن به او تا ابد دست و پا بزنم. با اينكه كارمندهاي ادارات همه آدمهاي متوسطي هستند كه عمر خود را در قبال آب باريكهاي به حراج ميگذراند و واقعا كاري بهتر از اين از دستشان ساخته نيست، ولي با همه اين حرفها اين مرد برايم شده بود اسطوره همه چيزهاي خوب مثل فداكاري و شجاعت و همه چي. نه انگار بعد از خواب هم از سرم نپريده بود و هي توي سرم زنگ ميزد كاش همه چيز بهتر بود. كاش همه چيز بهتر بود.
ساعت از يازده شب گذشته بود و همه دور هم توي هال بوديم ولي هر كدام توي حال خودمان بوديم شايد هم هال خودمان. نميدانم. زنگ در همه را يك دفعه شوكه كرد مامان باز هم مثل يكي از سريالهاي تلويزيوني تكاني به خودش داد و گفت يعني كيه اين وقت شب! پيك بود گفت كه بستهاي براي من آورده و فهميدم كه بالاخره نامهها رسيد. مامان گفت كه دست خالي نروم و سطل آشغال را هم با خودم ببرم و يك چيزي هم بپوشم كه از سرما يخ نكنم. حرف گوش كردم! يك راننده آژانس بود كه مثل كارمند ادارهها روي پيراهن بيرنگش يك كت راه راه بدرنگ پوشيده بود و سبيل مردانهاي هم داشت. بسته را گرفتم. روي بسته آدرس خانه ما بود و اسم و فاميل من. آشغال را خالي كردم توي زباله داني بزرگي كه شهرداري گذاشته بود وسط كوچه و برگشتم. چه حس خوبي داشتم لمس ميكردمشان. حتي از توي پاكت هم ميتوانستم تصور كنم چه گنجي را به دست آوردم. توي خانه همه يك جوري به من نگاه كردند كه انگار ميخواستند به من بفهمانند خب اين چيه اين وقت شب؟ ولي اعتنايي نكردم و رفتم توي اتاق و در را هم قفل كردم كه يك وقت آبجي كوچيكه خودش را پرت نكند وسط اتاق. نامهها همه سالم و تر و تميز و تازه بودند حتي گوشه كاغذها هم تا نخورده بود فقط جوهر خودكار بعضي جاها رفته بود توي دل كاغذ و به تدريج كمي به اندازه سر سوزن پخش شده بود. معلوم بود كه توي اين چند سال خوب نگهشان داشته است ولي زياد به اين فكر نكردم كه چرا؟ هر دليلي هم كه داشته باشد حتما يك چيز شخصي است و خيلي به من مربوط نميشود با اينكه اينها را من نوشتم ولي بهتر است خودم را با اين فكر كه هنوز به من فكر ميكند دلخوش نكنم. يك يادداشت روي همه نامهها گذاشته بود. با خط خوبي نوشته بود. معلوم بود براي نوشتنش وقت گذاشته بود. تاريخش هم براي همان روز بود. با اين جمله آغاز ميشد. « خيلي لاغر شده بودي، خيلي زياد. خوبي؟ » همين يك جملهاش اينقدر غافلگيرم كرد كه احساس كردم عاشقش هستم حتي اگر نبودم. بايد اين را به حساب يك تعارف و حال و احوال پرسي معمولي ميگذاشتم يا كه نه به حساب دلواپسي يكي كه هنوز ته دلش ميل و رغبتي به من دارد ولي بعد گفتم اين زنها همه دوست دارند مردها را عاشق خودشان بكنند و اين هم از آن ترفندهاي زنانه است لابد. چه ميدانم به هر حال براي من فرقي نميكرد. « يك كاري كردي كه مجبور شدم ديروز بشينم همه نامهها رو همه سي و سه تا رو از اول تا آخر بخونم. چي بگم ناراحت كه هستم ولي خب همينه ديگه اون كه مياد يه روز ميره. فكر كنم من هم اينجوري شدم. اومدم بعد هم رفتم. برات آرزوهاي خوب خوب ميكنم. خداحافظ » آه. همه بغضي كه داشتم يك دفعه تركيد. نامهها گوشهاي انداختنم و دل سير گريه كردم. با اينكه آشنايي و دوستي و عشق و همه آنچه كه ما در يك زمان كوتاه يا بلند ولي محدود نصيب و نثار هم كرديم گذشته بود و تمام شده بود اما يادآورياش اصلا شيرين نبود خيلي هم تلخ بود خيلي هم غم انگيز و عذاب آور بود چون ميتوانستي همه آرزوها و روياهايي را ببيني كه ديگر از دست داده بودي. آن لحظههاي خوش و سرمستي و عشق تمام لذت و كامجويي كه با خود داشت فقط حسرت بود حسرت اينكه چرا ادامه پيدا نكرد چرا ابدي نشد چرا نشد چرا پيش نيامد كه باشد و همه اين آرزو كه كاش بود كاش باز هم تكرار ميشد و كاش همه چيز بهتر بود.
از اتاقم بيرون آمدم و پاورچين پاورچين رفتم به همه جا سرك كشيدم در اتاق همه بسته بود و چراغها هم همه خاموش. دلم ميخواست يك چيزي بخورم نه اينكه بخورم بيشتر دوست داشتم بجوم مثل يك هويج يا يك خيار يا يك سيب سفت خلاصه يك چيزي كه زير دندانهايم خرچ خرچ صدا كند. از توي سبد ميوهها يك سيب سبز برداشتم و دوباره برگشتم توي اتاق و كنار نامهها چمباتمه زدم و تماشايشان كردم. دلم نميخواست آنها را بخوانم. آزارم ميداد. افسردهام ميكردم. دلم ميخواست اين روزهاي آخر به چيزي فكر نكنم. فقط نامه آخر را خواندم كه مربوط به زماني بود كه داشتم تقريبا سين بانو را از خودم پس ميزدم يعني فكر ميكردم كه دارم پس ميزنم چون به اين نتيجه رسيده بودم او را به خاطر خودخواهيهاي خودم ميخواهم و داشتم خودم را ميكشتم نه اينكه خودكشي كنم ميخواستم اين ميل را در خودم بكشم. دلم ميخواست راه براي من و او باز باشد و حق انتخاب داشته باشيم چون من هميشه در تمام طول عمرم فكر مي كردم دارم خودم را به همه تحميل ميكنم حتي به زندگي. خب نامه آخر كار خودش را كرد او بعد از مدتي ازدواج كرد و من مات و مبهوت و گيج و گنگ و خنگ و خوشحال ميديدم كه چه طور دارم براي هميشه او را از دست ميدهم اما آن وقتها اينقدر داغ بودم كه نميفهميدم و با فسلفههاي عجيب و غريبي كه ميبافتم فكر ميكردم ازدواج تملك انسان بر انسان است و انحصارطلبي و اين چيزهاست و انسان آزاد بايد از اين قيد و بندها رها باشد و از اين مزخرفات روشنفكري آن وقتها. برايش اينطور نوشته بودم : «... شايد توي زندگيت آدمهايي بهتر از من هستن شايد منتظر آدمهايي بهتر از من هستي شايد اصلا چيزهاي ديگهاي تو را خوشحال ميكنه نميدونم نميدونم ولي مثل اين ميمونه كه هر روز دارم بيشتر و بيشتر خودم رو بهت تحميل ميكنم من اين رو نميخوام. نميخوام مثل يك سايه كنارت باشم كه به وجودش عادت كني و ديگه زياد حواست نباشه كه اين سايه هست يا نيست... من ميرم و به خدا ميسپارمت... » جواب نامهاش نيامد، وقتي همديگر را ديديم كه سرد بود و سرد بودم فهميدم كه ديگر تمام شد. سيب را گاز زدم و نامهها را توي پاكت گذاشتم تا فردا ترتيب سوزاندنش را بدهم. از ترس اينكه باز توي خوابم سر و كله سين بانو پيدا شود نميگذاشت
بخوابم... آن بيگانه كي بود آن مطرود؟
.
.
.
سيب سبز
تقديم به آزرم
گرما اينقدر كلافه كننده بود كه به جز بچه مدرسهاي هاي ته اتوبوس كسي ناي حرف زدن نداشت و فقط آنها همان دبيرستانيهاي پر سر و صدا بودند كه سرشان را از پنجره بيرون برده بودند و بلند بلند ميخنديدند و با پسرهاي توي خيابان شوخي و لودگي ميكردند. از بين حرفهايشان ميشد فهميد آخرين امتحانشان را پشت سر گذاشتهاند و براي سه ماه تعطيلي هيجان زدهاند و از همين حالا توي اتوبوس برنامههايشان را براي تابستان رديف ميكنند. زنهاي جوانتر با عينكهاي بزرگ آفتابي روي چشم با چيزي خودشان را باد ميزدند و آنها كه زير آفتاب نشسته بودند، آنها هم با چيزي روي صورتشان سايبان ساخته بودند و تقريبا آرايش همه آنها از دم ماسيده بود و فقط كافي بود اتوبوس توي يكي از ايستگاهها ترمز بزند تا گند عرق تنشان همه را خفه كند.
هانيه يا بهتر است بگويم هاني چون همه او را با اين اسم صدا ميزدند يكي از آن دخترهاي جوان بود كه كنار پنجره باز در سايه خوشحال و سرزنده نشسته بود و عينك آفتابياش را روي سرش ميان انبوه موهاي رنگ زدهاش گذاشته بود و تمام حواسش به دبيرستانيها بود و اگر راننده فرياد نميزد « ايوانك جا نمونيد!» امكان نداشت يادش بيفتد كه بايد پياده شود. توي دستش بجز آن كيسه بزرگ كه داخل آن روپوش و كلاه و ظرف غذا و مايو و كلاه شنا و حوله بود يك كلاسور هم دست گرفته بود و يك كوله پشتي هم روي دوش چپش داشت كه وقتي به سختي و با زحمت توانست از جا بلند شود و خودش را از ته اتوبوس به در اتوبوس برساند ميشد فهميد چقدر سنگين است. مجبور بود لااقل دو تا چهارراه يا كمي بيشتر پياده برود. سلانه سلانه ميرفت. فقط يك تلنگر كوچك كافي بود تا مثل يك ساختمان سست و بيپايه در جا آوار شود كه از بختش اين تلنگر با صداي موبايلش كه توي جيبش بود همراه شد. خب اول فكر كرد جواب ندهد و بعد كه به خانه رسيد شماره را از توي آيديكالر بردارد و اگر حوصله داشت تماس بگيرد ولي ياد حرف يك استاد پير افتاد كه يكي از گناهان بزرگ كه باعث سياهي قلب ميشود معطل كردن و در انتظار گذاشتن ديگران است پس فورا گوشهاي را پيدا كرد و وسايلش را ريخت روي زمين و موبايل را از زير مانتو و توي جيبش بيرون كشيد. زنگ هفتم يا هشتم بود كه جواب داد. از روي شماره فهميد كه دوستش هومن است به خاطر همين خودش را آماده كرد كه سرد و قاطع جوابش را بدهد « سلام هومن جان... الان دستم بنده بعدا خودم بهت زنگ ميزنم» هومن تنها دوست پسر او بود و من چيز زيادي درباره اين پسر نميدانم به جز اينكه سي سال سن دارد و در يك شركت فرآوردههاي نفتي مشغول كار است. به هر حال هومن حتي يك كلمه از حرفهاي هاني را نشنيد و درست وقتي هاني كيسه محتوي خرت و پرتهايش و كلاسور و كوله پشتياش را برداشته بود تا راه بيفتد دوباره موبايلش زنگ خورد آن هم با چه صدايي قسمتي از موسيقي متن فيلم زندگي دو گانه ورونيك... هاني بنا به توصيه آن استاد پير دوباره تمام وسايلش را ريخت وسط خيابان و در حالي كه آفتاب مستقيم بر فرق سرش فرود ميآمد موبايلش را به زور از توي جيب شلوارش بيرون كشيد و اين بار ميخواست فرياد بزند ولي خب بيهوده بود چون فقط الو الو گفتن هومن را ميشنيد و هيچ صدايي به گوشش نميرسيد. دوباره وسايلش را مثل يك حمال چنگ زد و قسم خورد كه ديگر اين بار جواب ندهد و به راه افتاد به چهارراه دوم و نزديك خانه كه رسيد حتما ميتوانيد حدس بزنيد باز هم صداي يك ركوئيم گوشنواز در فضاي جيبش پيچيد. هاني باز با حرص وسايلش را كوبيد روي زمين و گوشي را درآورد ولي خب اين بار صدا خيلي خوب و رسا به گوش مي رسيد : «هاني جان صدام مياد؟»
«بله تو رو خدا بگو چي كار داري چون من تا يه ديقه ديگه ميميرم»
هومن نميدانست اين را به حساب يك عشوه زنانه بگذارد يا جدي بگيرد به هر حال جدي نگرفت و گفت «امشب يكي از بچههاي شركت داره ميره انگليس يعني داره منتقل ميشه اونجا. يه مهموني خدافظي ترتيب داده ميخواستم بدونم ميتوني بياي يعني از تو هم دعوت كرده كه...» هاني بيحوصله پريد وسط حرف هومن «خودت ميدوني كه نميتونم بيام»
«يعني نميتوني يه كاريش بكني...» هاني خودش را آماده كرده بود كه داد بزند ولي خونسردي خودش را حفظ كرد و آرام توي گوشي گفت «نه هومن جان مهموني اون هم شب حتما عقلت رو از دست دادي... بهت گفته بودم كه نميتونم تازه اگر هم اون قدر آزاد و بيقيد بودم منظورم مامان و باباست باز هم هيچوقت نمييومدم شماها همتون مست ميكنيد و ميافتيد وسط ميرقصيد و من از اين جلف بازيها خوشم نمياد» هومن كه حسابي دمغ شده بود ميخواست سر و ته حرفهايش را جمع كند و بيشتر از اين تلاش نكند ولي انگار داغي آفتاب روي اعصاب هاني تاثير گذاشته بود و او مثل يكي از تيرهاي چراغ برق زير آفتاب بلند و راست ايستاده بود و ادامه ميداد «تو فكر كردي من هم از اون دخترهام كه لباس شب بپوشه و بيفته قاطي مردها... تو واقعا در مورد من چي فكر كردي!؟» هومن ساكت شد بعد مستاصل گفت « هاني جان من هيچ فكري در مورد تو نكردم اين يه مهموني معمولي ِ هيچ كس هم مجبور نيست كاري رو كه دوست نداره انجام بده. فقط دلم ميخواست دلم ميخواست تو هم باشي...» هاني داشت دور وسايلش ميچرخيد و صورتش از گرما يا از عصبانيت برافروخته شده بود « آره كه به همكارها و دوستهات نشون بدي عجب دختر توپي رو تور كردي آره!؟»
«نه هاني نه»
«مرسي آقاي هومن وفايي خوب منظورت رو رسوندي...» بيچاره هومن از كوره در رفت «ببين هاني من نميدونم امروز چه بلايي سرت اومده فقط محض رضاي خدا مزخرف نگو» هاني احساس ميكرد دارد توي آسفالت داغ خيابان فرو ميرود «من مزخرف نگم؟»
«تو تا حالا نه دوستهاي منو ديدي نه همكارهاي منو ميشناسي... پس اون كلاه گيس مسخره قاضيهاي انگليسي رو سرت نذار» گره روسرياش را شل كرد قطرههاي درشت عرق از سر و رويش ميچكيد «كدوم كلاه گيس؟»
«همون كلاه گيسهاي سفيد فرفري... چطوري فكر كردي كه ممكنه من از مردهاي بيناموس باشم كه بخواد خانوموش رو بكنه تو چشم ديگران...»
« خانومش!؟... هومن تو ديگه داري...»
«حالا هر چي... دوستش»
روسرياش افتاد روي شانهاش دوباره گره روسري را سفت كرد و سرد و بيتفاوت گفت «من بايد برم... مهموني خوش بگذره... كاري نداري؟»
«نخير. خيلي خوشحال شدم از همصحبتي با شما»
«قربان شما»
خب همه چيز واضح است و نميدانم چه توضيحي به اين مكالمه نه چندان دوستانه دو دوست اضافه كنم. هاني موبايلش را درجا خاموش كرد و توي جيب شلوار جين آبي تنگش كه خيلي هم تنگ بود فرو كرد و دوباره مانتواش را روي شلوارش انداخت و راه افتاد و همين موقع نسيم خنكي وزيدن گرفت كه اين حتما ميتوانست يه معجزه باشد. قطرههاي عرقي را كه پشت لبش جمع شده بود با نوك زبانش مكيد و ترشي آن را با آب دهان قورت داد. خانه ويلايي آنها در بين تمام آن آپارتمانهاي چهار پنج طبقه هنوز سرجايش بود. با نوك كلاسور زنگ در را فشار داد. مادرش با لحني نه چندان صميمانه در را باز كرد البته فراموش نكردكه به او گوش زد كند «مگه كليد نداري؟» هاني اما رمق جواب دادن نداشت يا اگر داشت ترجيح ميداد آن را ذخيره كند براي باقي سئوالهاي مادرش كه معمولا بعد از ورودش به خانه از او ميپرسيد. هواي خانه خنك بود و بوي چوب پوشالهاي تازه كولر حسابي سرحالش كرد. بدون اينكه به جايي سرك بكشد با همان كفشهاي چرمي چسبيده به پايش رفت توي اتاقش و شيرجه زد روي تخت و البته قبل از آن در اتاق را از پشت قفل كرده بود و وسايلش را يك گوشهاي انداخته بود. همه جا ساكت بود و جز صداي آرامش بخش كولر صدايي به گوش نميرسيد. كفشهايش را به كمك لبه تخت از پا درآورد و روي تخت نشست و لباسهايش را از تنش در آورد و يك پيراهن يقه باز و دامن ابريشمي بلند پوشيد و يك راست رفت سمت آشپزخانه چون از تشنگي داشت پس ميافتاد.
مادرش خانم سهيلا پناهي پشت ميز نهارخوري نشسته بود و داشت كلم و كاهو خورد ميكرد و دقت ميكرد تا يك اندازه خورد كند. هاني سرش را توي يخچال كرده بود و خنكاي آن از بين يقه لباسش رد شد و سينه و شكمش را مور مور كرد. شيشه آب را پيدا كرد و در يخچال را بست و بلند گفت «سلام» مادرش سرش را بلند كرد و خيره به او گفت «عليك سلام»
هاني كمي اين پا و آن پا كرد و پرسيد «... بابا كي مياد؟» خانم پناهي نگاهي به ساعتش انداخت و گفت « ميشه با ليوان آب بخوري و اون شيشه رو سر نكشي»
«خب»
«چي كارش داري؟»
«كارش دارم» خانم پناهي بلند شد و انگار كه چيزي را به ياد بياورد دوباره سر جايش نشست و گفت «اون هويجها رو به من بده» هاني از توي سبد دو تا هويج باريك و پوست كنده به مادرش داد و دوباره گفت «كي مياد؟»
«بابات تو اتاقه ولي اگر من جاي تو بودم بعدا ميرفتم سراغش لااقل بعد از نهار» هاني مشتاق و كنجكاو صندلي را عقب كشيد و جلوي خانم پناهي نشست و گفت «چيزي شده؟»
«هاني تو رو خدا نشين اونجا همه تنت خيس آب ِ ميشه بري يه دوش بگيري»
هاني از جا بلند شد و دوباره رفت سراغ يخچال و وقتي سرش را از يخچال بيرون آورد يك سيب سبز به دندان گرفته بود. «مگه پياده اومدي كه اينقدر...» فهميد كه باز سئوال جوابها شروع شده «پولهام تموم شده بود با اتوبوس اومدم تازه بليط هم نداشتم همينجوري قاطي بقيه سوار شدم راننده هم نفهيد» و پقي زد زير خنده. «نگفتي اگر راننده...»
«مامان جان بيخيال!» يك گاز بزرگ به سيب زد و مواظب بود صداي گاز زدنش به گوش مادرش نرسد.
«چي!؟» هاني چشمهايش رفت روي هوا كه يعني عجب گيري افتادم ها. «گفتم بيخيال مامان! بيخيال! تو رو خدا الان گير نده حال ندارم» خانم پناهي چاقو را روي ميز گذاشت و آرام و ناراحت گفت « گيرنده يعني چي دختر! حال ندارم چه صيغهايه؟... من نميخوام اونجوري كه مردم بيرون حرف ميزنن تو خونه حرف بزني تو ديگه بزرگ شدي»
«خب من چهارهزار و پونصد تومان داشتم كه همش رو دادم مجله خريدم و بعد كه ديگه ميخواستم...» خانم پناهي حرفش را بريد « مگه مجله چي خريدي كه اينقدر پول دادي!؟»
«يه مجله خارجي ناياب.. اسمش نقاش معاصره... بيخيال مامان. بابا چرا اوقاتش تلخه؟»
از اخمي كه توي صورت خانم پناهي بود ميشد فهميد از رفتار دخترش ناراحت است. هاني ايستاده بود و بيخيال ته سيبش را گاز ميزد. هاني مطمئن بود كه اتفاقي افتاده و گرنه اين مدل حرف زدن او براي خانم پناهي عادي شده بود و همه ميدانستند كه او فقط براي خوشمزگي و لودگي اين اداها را از خودش در ميآورد. «اون پيرهن خيلي يقهش بازه عوضش كن» هاني نگاهي به يقه پيراهن كرد خط سينهاش ديده ميشد حتي سينهبندش هم.
«مامان من الان ميرم با بابا حرف ميزنم اگر نگي چي شده»
«لوس نشو!»
«خب بگو ديگه ماما. به خدا با بابا كار واجب دارم»
«بهتره اول بري پيرهنت رو عوض كن» هاني سر لج افتاده بود «خب ميرم» ولي از جايش جم نخورد. بعد ياد چيزي افتاد «بچهم كجاست اون حتما ميدونه توي اين خونه چه خبره؟»
«كي!؟»
«واي انگار من امروز توي كابوسم... ميلاد كجاست؟»
خانم پناهي جواب نداد. حالا داشت با سس مايونز و سركه و يك قاشق شكر يك سس شيرين درست ميكرد. با حوصله به هم ميزد. هاني هم تمام سيبش را خورد و فقط هستههاي آن را نخورد. هستهها را توي كف دستش نگه داشته بود و داشت ميشمرد... هشت تا بودند. خانم پناهي همان طور كه هويج را روي ظرف سالاد رنده ميكرد گفت « بابات امروز رفته بود مدرسه ميلاد براي كارنامه... اون هستهها رو هم ميخواي بخوري؟»
«نه الان نميخوام بخورم»
«از دست تو.. ميلاد.. رياضي تجديد شده»
«نه بابا! آره؟»
«آره همه رو مثل هميشه بيست شده ولي رياضي شده پنج» هاني غش غش خنديد و هستهها را ريخت توي سبد كوچكي كه گوشه دستشويي بود. «حتما بابا كفريه»
«آره. بيشتر از اين ناراحته كه نميدونه چرا تجديد شده وقتي ثلث اول و دوم بيست شده بود. بعد بابات رفته با معلم رياضيش... خانم ِ اسمش چي بود؟»
«الهه»
«كي؟»
«خانم ستوده خب؟»
«بله با اون صحبت كرده و خانم ستوده هم گفته كه ميلاد شاگرد اول كلاسش بوده و كلي ازش تعريف و تمجيد كرده و خلاصه خودش هم گيج شده كه چرا ورقهش رو اونجوري نوشته...»
هاني از شدت هيجان نميتوانست روي پا بند شود. به هر حال هيچ وقت هيچ كدام از بچههاي خانواده حتي نمره زير هجده هم نداشتند چه برسد به تجديد و نمره پنج در ضمن ميلاد در بين همه آنها يك استثنا بود. تقريبا براي آنها يك شوك بود. «بگو مامان چه جوري نوشته بوده؟»
خانم پناهي دستي به پيشانياش كشيد و موهايش را از جلوي چشمش كنار زد و با بيميلي گفت «خب همه رو برعكس.. خانومشون گفته جمع كنيد تفريق كرده گفته ضرب كنيد تقسيم كرده گفته كسر بگيريد ضرب كرده خلاصه انگار ميخواسته تجديد بشه»
«چه باحال... سهيلا جون من رفتم لباس عوض كنم»
هاني نرفته دوباره برگشت و در آستانه در ايستاد. خانم پناهي داشت شيشه آبي را كه هاني سركشيده بود توي دستشويي خالي ميكرد. «خب حالا چي ميشه؟» با دقت شعله اجاق گاز را كم كرد و گفت « بايد تابستون بره كلاس جبراني البته بابات گفت ميخواد بره با مديرشون صحبت كنه اگر بشه براي ميلاد استثنا قائل بشه و بذاره يه امتحان ديگه ازش بگيرن...» هاني همان طور كه سمت اتاقش ميرفت يقه پيراهنش را بر انداز ميكرد و فكر كرد اگر پشت پيراهنش را پايين بكشد در آن صورت خط سينهاش معلوم نميشود بعد رفت طرف اتاق ميلاد و بدون اينكه در بزند وارد شد. به خيالش چون ميلاد فقط يك پسربچه نه ساله بود لازم نبود چندان مته به خشخاش بگذارد اما كمي غافلگير شد وقتي ديد ميلاد لخت با يك شلوارك رنگ و رو رفته چهارخانه بنفش كه از هفت سالگي ميپوشيد و هيچ كس نميتوانست اين شلوارك را از او جدا كند مثل آدم بزرگها روي صندلي نشسته است. دستهايش را پشت گردنش تكيه زده بود و پاهايش را روي هم روي ميز گذاشته بود. زل زده بود به مانيتور و انگار داشت فيلم ميديد. هاني كمي معذب بود كه توي اتاق بماند يا اينكه بعدا سر فرصت با او صحبت كند ولي كنجكاوي در واقع علامت سئوالي كه توي سرش باد كرده بود مجبورش كرد بماند. ميلاد كاملا به ورود هاني بي تفاوت بود و حتي سرش را برنگرداند كه ببيند چه كسي وارد شده ولي ميدانست فقط هاني اينطور سرزده در را باز ميكند و ميپرد وسط اتاق.
هاني روي تخت ميلاد كه يك زماني مال خودش بود دراز كشيد و از پشت به تماشاي ميلاد مشغول شد. موهاش كوتاه و سيخ سيخ بود گردنش باريك و سفيد بود با اينكه لكههاي سياه عرق واضح بود. دستهاي لاغر و كمر صافي داشت كه خيلي ديده نميشد چون تكيه داده بود. پاهاي بلند و باريكش چند جاي زخم روي زانويش داشت و يك زخم هم روي قوزك پايش بود. هاني ميخواست سر صحبت را باز كند ولي نميخواست مثل آدم بزرگها به نظر برسد كه فقط بلدند از بچه ها سئوال و جواب كنند و ذهنشان فراتر از چند پرسش تكراري پيش نمي رود. خم شد و از روي زمين يك مجله سينمايي برداشت و ورق زد.
«ميلاد تو كينگ كنگ رو داري؟»
«كدوم نسخهش؟» هاني چندان اهل فيلم ديدن نبود و فقط چون ميدانست ميلاد يك عشق فيلم است ميخواست سر صحبت را يك جوري از طريق فيلم ديدن باز كند. «مگه چند تا نسخه داره؟»
«سه تا»
«نميدونستم»
ميلاد درست از روز تولد پنج سالگياش وقتي پدرش آقاي افشار ده تا دي وي دي كارتون – مثل كارتون قلعه حيوانات - به او هديه داد فيلم ديدن را شروع كرد. او هميشه در اتاق پدرش وول ميخورد و فيلمهاي پدرش را با اجازه يا بياجازه او از كتابخانه بيرون ميكشيد و تماشا ميكرد. هاني سر سري مجله را ورق ميزد به عكس هنرپيشه ها را تماشا ميكرد كه قيافههاي جذاب و دلنشيني دارند.
«تو باورت ميشه يه آدم و يه گوريل عاشق هم بشن»
ميلاد بدون اينكه به خودش زحمت بدهد اين طوري جواب خواهرش را داد : «عشق اصلا حساب كتاب نداره... خودت هميشه ميگفتي» هاني خسته بود و احساس ميكرد حالا حوصله حرف زدن ندارد. تمام عضلاتش متورم شده. مربي شنا او را مجبور كرده بود تا تمام طول استخر را كرال پشت شنا كند و بعد از آن بدون اينكه مكث كند كرال سينه و دوباره بدون مكث كرال پشت و دوباره... خلاصه بعد از يك تمرين سبك درست چهار دور طول استخر را رفت و برگشت شنا كرده بود و حالا تمام بدنش آش و لاش شده بود و درد ميكرد. هفته بعد بايد اول در مسابقه ركوردگيري شركت ميكرد و بعد توي يك مسابقه كشوري بين دانشگاهها حاضر ميشد. دانشگاه آزاد روي او حساب ويژهاي باز كرده بود. به خصوص به او قول داده بودند اگر قهرمان مسابقات شود از دادن شهريه دو ترم معاف ميشود و هيچ انگيزهاي بالاتر از اين برايش وجود نداشت حتي برايش مهم نبود كه او را به تيم ملي كشور دعوت كنند چون ميدانست تيم ملي كه فقط در داخل كشور مجبور به دست و پا زدن در آب باشد چندان هم ملي نيست.
مجله را بست و دستهايش را زير سرش گذاشت و روي تخت مچاله شد. ناي جم خوردن نداشت. چشمهايش را بست و بدون اينكه مقاومتي كند يا به فكر اين باشد كه چرا به سراغ ميلاد آمده به خواب فرو رفت.
وقتي چند ساعت بعد بيدار شد انگار همه چيز سر جايش بود و هيچ چيز تغيير نكرده بود جز تاريكي اتاق و نور كم رمق مانيتور كه اتاق را نيمه روشن ميكرد. ميلاد همچنان با آن ژست مردهاي آمريكايي پشت ميز ولو بود و داشت فيلم تماشا ميكرد. حالا احساس ضعف ميكرد. خنگ و خواب آلود از روي تخت بلند شد و دوباره درد به سراغش آمد. سر شانههايش بيشتر از بقيه عضلاتش درد ميكرد. انگار هر دو تا دستش از بازو قطع شده بود. نگاهي به ميلاد انداخت و گفت : « تو ميخواي تا آخر تابستون همينجوري لنگ در هوا بشيني؟» و ميلاد محكم و قاطع گفت «آره». هاني از اتاق بيرون رفت و باز همه جا ساكت و تاريك بود. چراغ راهرو را روشن كرد و نگاهي به اتاقها انداخت و هال و پذيرايي را هم برانداز كرد اثري از خانم و آقاي افشار نبود. حالا ديگر جايي نمانده بود كه چراغش روشن نباشد. هميشه از تاريكي بيزار بود. يكراست رفت سراغ يخچال. به عادت هميشه پيغام خانم پناهي را كه معمولا خورده فرمايشاتي درباره اين بود كه در غياب او هاني چه خاكي توي سرش بريزد بدون اينكه به آن نگاهي بيندازد از روي در كند. شيشه شير، يك مقدار سبزي، يك تن ماهي جنوب، دو تا گوجه فرنگي و دو تا سيب سبز از توي يخچال در آورد و روي ميز گذاشت و بعد دنبال دربازكن گشت و پيدا نكرد. يكي از كاردهاي تيزي كه خانم پناهي هميشه با آن گوشت خورد ميكند را برداشت و با مهارت قوطي كنسرو را با نوك تيز آن باز كرد. خوب غذا ميخورد همان طور كه از يك ورزشكار انتظار ميرفت ولي خانم پناهي اعتقاد داشت او مثل مردها غذا ميخورد، چندان ظرافت به خرج نمِيدهد و تنها كاري كه سر سفره ميكند بلعيدن است و بس. خب هاني با خودش فكر ميكرد همه همين طور غذا ميخورند حالا بعضيها ادا و اصول دارند ولي در كل همه فقط دهانشان را باز ميكنند و غذا را لقمه لقمه قورت ميدهند.
ليوان شير را سر كشيد و پيروزمندانه آن را روي ميز كوبيد و از جا بلند شد. قوطي خالي و خورده نانها را جمع كرد و ليوان و قاشقش را آب كشيد و سيب به دست رفت به اتاق پدرش و از توي كشوي ميز يك نخ سيگار درآورد و با خيال راحت رفت توي ايوان و لم داد روي تخت چوبي و بالشي را زير سرش گذاشت. كاغذ را جلوي صورتش گرفت. توي يادداشت خانم پناهي اين طور نوشته شده بود :
« هاني جونم مثل يه بچه گربه خوابيده بودي و نتونستم بيدارت كنم كه بگم من و بابات داريم ميريم فرودگاه دنبال تسنيم. آدم از كارهاي اين دختر سر در نميياره. يه دفعه زنگ زد گفت كه داره مياد و ما هم دستپاچه راه افتاديم كه بريم. خدا ميدونه تا فرودگاه امام چند ساعت بايد توي راه باشيم ايشالا به موقع برسيم البته از اونجايي كه هميشه پروازهاي داخلي تاخير داره ميرسيم. اينقدر خوشحالم كه نميخوام باز به قول تو خورده فرمايشات كنم غذا آماده روي اجاق گازه ميلاد ناهار نخورده به خاطر خدا راضيش كن چند لقمه بخوره. ما احتمالا ساعت سه، سه نيم صبح ميرسيم در ضمن چراغها رو روشن نذار و در كوچه رو هم قفل كن. دوستت دارم.»
هاني سعي كرد بيتفاوت باشد ولي ته دلش خوشحال بود كه خواهرش را بعد از دو ماه ميبيند. تسنيم دو سال از او بزرگتر بود و به همراه نامزدش به نمايندگي از يك شركت بزرگ فروش ابزار و لوازم نقاشي و طراحي و گرافيك براي بازاريابي و عقد قرارداد دوره افتاده بود و شهرهاي بزرگ ايران را زير پا ميگذاشت. البته نامزدش براي اين سفر خودش را به او تحميل كرده بود و آقا و خانم افشار هم همين را ميخواستند كه حتما يك مرد همراه تسنيم باشد البته نه هر مردي. به هر حال من ميدانم كه بعد از اين سفر و يكي دو هفته بعد تسنيم از نامزدش جدا ميشود. در واقع اين سفر اين فرصت را به هر دو داده بود تا يكديگر را بشناسند.
تا يادم نرفته اين را هم بايد بگويم كه هاني سيگار ميكشيد البته هيچ كس به جز ميلاد و من از اين قضيه خبر نداشت و گرنه حتما توي دردسر ميافتاد. بله او معمولا هفتهاي دو سه نخ سيگار ميكشيد ولي نه براي تفريح يا خوشي يا ژستهاي آنچناني. او در خلوت و در كمال آرامش و لذت دود ميكرد و فقط خودش ميداند چه حضي از آن ميبرد. از اينكه تمام روز را افقي بود احساس خوبي نداشت به خاطر همين بلند شد و رفت توي حياط و كمي قدم زد. رفت توي توالت گوشه حياط و بعد شلنگ را دستش گرفت و باغچه را آب داد و سر و صورتش را آبي زد و برگشت به اتاقش. پشههاي مزاحم كه دائم توي گوشش وزوز ميكردند حوصلهاش را سر برده بود. از اتاق بغل هنوز صدا ميآمد و معلوم بود ميلاد هنوز پاهايش را روي ميز گذاشته و ميخواهد تا آخر تابستان همانطور لنگ در هوا بماند. به ديوار و قاب عكسها و چند تا تابلويي نقاشي مدرني كه تسنيم به او يادگاري داده بود و به بدترين شكل ممكن بدون هيچ فكري روي ديوار جا خشك كرده بودند نگاهي انداخت. . حالا وقتي بود كه ميتوانست در خلوت و تنهايي به ماجراي امروز فكر كند. موهايي را كه به برس چسبيده بود با دقت جدا كرد و توي سطل آشغال انداخت. نميتوانست از فكر حرفهايي كه به هومن زده خارج شود. گاهي حق را به خودش ميداد و گاهي از حرفهايي كه زده بود احساس پشيماني ميكرد. فكر كرد چرا عصباني شده و بدتر چرا يك موضوع بياهميت را اينقدر براي خودش بزرگ كرده كه از آن نتيجه بگيرد هومن آدم سالم و درستي نيست. به هر حال او هيچ وقت به آن مهماني نميرفت ولي لازم نبود گارد بگيرد و ديگراني را كه در آن مهماني هستند به جهنم حواله كند. بعد فكر كرد اگر سر اين قضاوت كه ميتوانست درست يا غلط باشد دوستياش با هومن شكراب شود چه بلايي به سرش ميآيد يا اصلا برايش فرقي ميكند يا نه. به اين چيزها گير داده بود و ته دلش ميخواست دكمه back را بزند تا همه چيز به قبل از آن تماس و مكالمه (مكالمه كه چه عرض كنم بيشتر مشاجره بود) برگردد. البته در آن لحظات هر بار كه به تسنيم فكر ميكرد دوستي با هومن؛ مسابقه شنا، شام ميلاد، نمره پنج رياضي، حرفي كه نتوانست به پدرش بگويد همه درجا از ذهنش پاك ميشد.
دوباره نگاهي به يادداشت مادرش انداخت و بعد آن را لاي مجلهاي كه خريده بود گذاشت. دوست داشت با كسي حرف بزند. سيب را برداشت و با دقت براندازش كرد و يك گاز به آن زد و گذاشت روي ميز و يك راست رفت پشت در اتاق ميلاد. جدا دوست داشت در آن لحظه با كسي صحبت كند. دوباره مردد بود كه در بزند يا نه. مهم نبود به هر حال ميلاد لباس نميپوشيد و از جايش هم جم نميخورد پس رفت تو و چراغ را روشن كرد.
كنج ديوار. درست بيخ ديوار انگار ميخواست توي تاريكي شيار بين تخت و ديوار فرو برود. يك دستش را بلند كرده بود و روي كاغذ ديواري ناخن ميكشيد. كامپيوتر هنوز روشن بود و صداي موسيقي تيتراژ آخر فيلم شنيده ميشد. با احتياط انگار كه نخواهد مزاحم خلوت ميلاد شود گوشه تخت نشست و و پشتش را به ميلاد كرد و با اكراهي كه معلوم بود حوصله غذا گرم كردن و بقيه دردسرهايش را ندارد گفت « شام ميخوري؟» ميلاد اعتنايي نكرد و به خراشيدن كاغذ ديواري ادامه داد. به طرف ميلاد خم شد و همزمان پشت پيراهنش را عقب كشيد. با دقت براندازش كرد. ميلاد با چشمهاي باز و كمي وحشت زده به جايي كه معلوم نبود كجاست زل زده بود و حالا داشت ناخن شستش را ميجويد. «ميلاد؟... خوبي؟» رنگ پريده بود. از صبح چيزي نخورده بود شايد براي تجديد شدن همين قدر بيتوجهي و تنبيه برايش كافي بود. دست از جويدن كشيد و نگاهي شيطاني درست مثل يك دراكولا به هاني كرد و گفت «روي تخت من نشين بوي بد ميدي»
هاني وقتي خيالش از بابت اينكه هنوز زبان ميلاد سر جايش هست با نيشخندي بچه گونه از خودش دفاع كرد «خب سيگار كشيدم مگه چيه؟»
«زنها سيگار نميكشن»
«راستي پس چيكار ميكنن؟»
«اونها فقط بلدن چس دود كنن!»
هاني لحظهاي قوز پشتش صاف شد و بهت زده نگاهي به دور و بر كرد (مثل آيتمهاي طنز تلويزيون) غش غش خنديد و ده دفعه خم راست شد. با نرمي زد زير چانه ميلاد و گفت «اي بيادب. تو اصلا ميدوني چس دود چه جوري؟»
«آره يه بار جيم بهم گفت.»
يكي از دو تا ابروي هاني رفت بالا و چشمهايش را ريز كرد و با قيافهاي كه هوش و زكاوت از آن پيدا بود گفت «ولي من هميشه دود سيگار رو تا ته ميدم تو. بعد نگهش ميدارم اينجوري..» بعد نفس عميقي كشيد و نفسش را در سينه حبس كرد و چشمهايش را بست. ميلاد از اين كار هاني خوشش آمد و نيم خيز شد تا بهتر او را ببيند بعد از چند لحظه هاني چشمهايش را باز كرد و يك فوت كشدار از دهانش بيرون داد. خنده و شادي تمام صورت گرد و چشمهاي گربهاي ميلاد را پر كرد «عين مردها!»
«آره خوشگل پسر... حالا بيا بريم آشپزخونه شام بهت بدم»
خب اگر خيال كرديد هاني غذايي گرم كرد و چيز به درد به خوري به خورد طفل معصوم داد سخت در اشتباهيد فقط يك قوطي كنسرو ديگر با همان چاقوي تيز باز كرد و ميلاد هم اينقدر گرسنه بود كه مثل يك توله سگ رام و مطيع همه را خورد و ابدا اهميتي به قوطي نداد و اتفاقا از ته دلش خوشحال بود كه مجبور نيست مثل هميشه توي بشقاب چيني كه دائم بايد مواظب ميشد قاشق و چنگالش به ته ظرف نخورد و تقي صدا ندهد غذا بخورد.
هر دو به اتاق هاني برگشتند. ميلاد از هاني خواست تا امشب را با هم بخوابند چون يك فيلم خانه ارواحي ديده بود و حسابي ميترسيد. ولي هاني تازه از خواب بيدار شده بود ميتوانست دو شبانه روز بيدار بماند و حتي يك خميازه نكشد. از چشمهاي گرد و گشاد ميلاد كه داشت اتاق هاني را رصد ميكرد هم معلوم بود كه به اين زوديها خواب به چشمش نخواهد رفت. هاني از توي كتابخانه محقر و كوچكش كه تعداد كتابهاش به زحمت به پنجاه تا ميرسيد يك كتابچه كوچك برداشت. كهنگي از آن ميباريد با ورقهاي زرد شده كه گوشههايش خورده شده بود. با احتياط ورق زد. با هر ورق زدن احتمال داشت كل كتاب پودر شود و بريزد توي دامنش. عاشقانه بود از يك آدم گمنام كه يك اسم بيش نبود. «ميلاد بشين ميخوام يه چيزي برات بخونم» ميلاد كنارش نشست و هر دو به ديوار تكيه دادند. فكر ميكنم اين سطرها را خواند :
ديدي بستگيها چه آسان اتفاق ميافتد.
كمي فقط كمي بيپروايي كافي است.
.
كاش رنگها را ميشد نوشت
كاش نگاهها را ميشد همچنان كه هست نقاشي كرد.
كاش ميشد «سرشاري» را با سادهترين سازها نواخت... سرود.
.
نسيم اندك از شاخهها پيداست.
و باغ پر از حافظه بادها... سلام.
هاني زير چشمي نگاهي به ميلاد انداخت تا ببيند او اصلا گوش ميكند يا نه. انتظار هر چيزي را داشت جز حلقه اشكي كه توي چشمهاي ميلاد پرپر ميزد. نگاهش تحسين آميز بود و پر از تعظيم. «هاني اينو ميدي بخونم؟» كمي گيج بود و درست نميدانست ميلاد اصلا از اين سطرها كه مطمئنا شعر نبود و شايد هيچي نبود دركي داشته يا نه. يك لحظه زبانش بند آمد ميلاد دست دراز كرد و كتاب را گرفت و در آغوش كشيد بدون اينكه مقاومتي را ببيند. بلند شد و بلاتكليف چرخي زد و سيبش را برداشت و گاز بزرگي به آن زد. سيب از جايي كه قبلا گاز زده شده بود كمي زرد شده بود. بيمقدمه حرف زدن را شروع كرد « ميدوني امروز با دوستم دعوام شد»
ميلاد كه با هر حرف او گوشهاش تيز ميشد و كنجكاوياش از حالت عادي خارج ميشد پرسيد «زديش!؟»
پوزخندي زد و جواب داد «نه پسرم! نتونستم آخه تلفني دعوا كرديم»
«حيف شد»
«اره خيلي»
هاني روي تختش نشست بالش را بغل گرفت و پاهايش را دراز كرد. حالا درست روبروي هم و دور از هم در دو طرف اتاق بودند. ميلاد نگاهي به جلد كتاب انداخت. روي جلد تصوير بدون رنگ شاخه درختي بود كه فقط يك برگ خشك از آن آويزان بود و اينطور به نظر ميرسيد باد يا نسيمي در حال وزيدن است و در آستانه كنده شدن از شاخه درخت است. اسم كتاب اين بود : مرا به همه بادهايي بسپار كه گذرشان به سمت تو ميافتد. ميلاد سر از روي كتاب برداشت و گفت «چرا با هومن دعوات شد؟»
«از كجا ميدوني اسمش هومن ِ»
محكم و قاطعانه جواب داد «خودت يه بار گفتي تازه عكسش هم نشونم دادي» هر چقدر فكر كرد به يادش نيامد كه كي و كجا هومن را به او معرفي كرده ولي اهميت نداد و سريع گفت «بقيه هم ميدونن؟»
«نه.»
هاني بالش را پشتش گذاشت، پيراهنش را عقب كشيد و دستهايش را روي شكمش قفل كرد و آه بلندي كشيد و سفره دلش را باز كرد. «دلم نميخواست ناراحت بشه. من دوسش دارم با اينكه هيچ وقت بهش نميگم ولي دوسش دارم.» ميلاد همينطور كه خيره و مشتاق و هوشيار به حرفهاي هاني گوش ميداد پاهايش را بغل كرده بود و داشت زخم سر زانويش را نرم نرم ليس ميزد. «تا حالا پسري مثل اون نديدم. با اينكه ميدونم هيچ كس قديس نيست ولي اون واقعا بيعيب و نقصه باور كن. نميتونم ايرادي ازش بگيرم. فكر ميكني خل شدم؟»
«نه... من يه فيلم ديده بودم كه يه پسر جوون بعد از ماجراهاي عشقي به دوستش ميگه عشق براي آدمهاي متوسطه. تا با اون خودشون رو بهتر از اون چيزي كه هستن نشون بدن و كمبودهاشون جبران بشه»
«اين حرف تو نبود»
«خودم ميدونم. تو ميخواي زنش بشي؟»
هاني كه از اين جور حرف زدن ميلاد خوشش نميامد با مكث دستي به موهايش كشيد و يك دسته از آن را دور انگشتش پيچ و تاب داد و دوباره صاف كرد.
«نميدونم. دلم ميخواد خيلي ولي مامان و بابا هم...»
ميلاد انگار كه حوصلهاش سر رفته باشد پريد توي حرفش و گفت «قيافهش شبيه كيانو ريوزه»
هر دو خنديدند. هاني از اين تعريف خوشش آمد و اينبار با سخني عاقلانه انگار نه انگار كه همين حالا يك عاشق سينه چاك بود ادامه داد «البته ملاك فقط قيافه نيست. تو ميدوني ملاك انتخاب يعني چي!؟»
«آره يه چيزهايي شنيدم» باز هر دو بيخيال خنديدند.
بعد سكوت بود و سكوت و ليسيدن سر زانوي ميلاد و توي فكر فرو رفتن هاني تا اينكه ميلاد سرش را بلند كرد و خواهرش را صدا زد تا حواسش جمع او باشد. معلوم بود كه ميخواهد حرف مهمي بزند حتي مهمتر از دعواي امروز هاني و هومن كه برايش اصلا مهم نبود و گفت «من رياضي تجديد شدم!»
هاني سعي كرد وانمود كند كه بيتفاوت است ولي ميخواست سريع بدود يا برود سر اصل مطلب و از ته و توي قضيه سر در بياورد «سهيلا بهم گفت... بابا خيلي ناراحته.. تا حالا نديده بودم بره اتاق و در ببنده رو خودش..» ولي انگار چيزيي وراي تجديد شدن فكر و ذهن ميلاد را مشغول كرده بود «بهم گفت كودن... بابا گفت»
«فقط نارحت شده.. زود يادش ميره»
«ولي من يادم نميره... ميدونم ديگه هيچ وقت با من حرف نميزنه» هميشه اغراقهاي بانمكي ميكرد. از اين لحظه به بعد هاني دقيقا داشت نقش يك مشاور خانواده را ايفا ميكرد و دست به همه كاري ميزد كه ميلاد به كانون گرم خانواده باز گردد.
«ولي خودت هم ميدوني كه بابا هيچ كس رو به اندازه تو دوست نداره»
ميلاد حالت نشستنش را عوض كرد و دستهايش را روي زانوها گذاشت. «سين هم به من گفت احمق!»
«راس ميگي!؟» باور كردني نبود كه خانم افشار چنين حرفي زده باشد همانقدر باورنكردني كه ميلاد نمره پنج توي كارنامهاش داشته باشد. «آره بهم گفت.. ولي من نه كودنم نه احمق» خانم مشاور گفت «ميدونم ميلاد جونم تو بچه باهوشي هستي فقط عصباني بودن. حتما روز بدي رو داشتن از اون روزهايي كه آدمها اصلا حال و حوصله ندارن ميفهمي چي ميگم؟» ميلاد غمگين و سر شكسته باز حرف خودش را زد «سين هميشه به من ميگفت آدمها وقتي عصباني ميشن بايد خودشون رو نگه دارن نه اينكه.. » به نظر هاني ميلاد داشت شورش را درميآورد! «خب تو انتظار داري با اين گلي كه كاشتي چيزي بهت نگن»
«من از آدمهاي عصباني بدم مياد از آدمهاي مست هم بدم مياد... مثل هم ميمونن»
«تو تجديد شدي»
«من فقط رياضيم ضعيفه... بايد برم كلاس جبراني»
هاني تقريبا يادش رفته بود چه نقشي را بر عهده داشت و يك ضرب چيزي گفت كه كاش نميگفت : «هي گوش كن اگر رياضي تو ضعيفه پس حتما فكر كردي من هم مونگولي يا يه همچين چيزيام»
ميلاد از كوره در رفت و با چشمهاي حالا نازك و پنجههاي كشيده آماده شد كه حمله كند. «خودت گوش كن.. ديگه هيچ وقت از مونگولها حرف نزن.. اونها فرشتهان فهميدي من عاشقشون هستم ديگه هيچي نگو»
«خب ببخشيد» ولي ميلاد با اين معذرت خواهي خشك و خالي از ندامت، آرام نشد. « شما همتون مغرور هستين.. تو، تسنيم، سين، بابا..! همتون فكر ميكنيد از آدمهاي ديگه بهترين.. من ميدونم چرا بابا و سين از من عصبانيان چون از فردا نميتونن به كسي بگن پسرشون نابغهست فكر ميكنن اگر بگن ميلاد رياضي پنج شده خيلي بد ميشه.. غرورشون ميشكنه»
اين حقيقت ساده اينقدر براي ميلاد تلخ بود كه بغض كرد و بيشتر ادامه نداد نگاهش را از هاني گرفت سرش را پايين انداخت لاي كتاب را باز كرد با خودش اين جمله را خواند : هميشه من از اولين عبور تو آغاز ميشوم.
هاني لحظهاي ياد مشاجره بعد از ظهر افتاد و با خودش فكر كرد چه بلايي سرش آمده كه نميتواند چند كلمه با دوستش با مادرش با برادرش حرف بزند. بعد فكر كرد در اولين فرصت دو سه روزي را روزه سكوت بگيرد و مراقبه كند ولي قبل از آن بايد سعي ميكرد ميلاد را قانع كند كه آقا و خانم افشار در رفتارشان مرتكب اشتباه شدند و فقط همين.
«ميلاد جونم اين طوري نيست.. ببين..» اين پسر اصلا اجازه نميداد «چرا همين طوريه»
« مامان و بابا... همه ما به تو افتخار ميكنيم»
«دورغ ميگين.. اگه من يه فرشته [مونگول] بودم باز هم به من افتخار ميكردين؟»
هاني از حاضر جوابي ميلاد و توپ پري كه داشت گيج شده بود ولي توي دلش حق را به او ميداد و فكر كرد بهتر است ميلاد بيشتر حرف بزند و خودش را تخليه كند. به دهان خانم مشاور سابق نگاه ميكرد.
«بگو هاني افتخار ميكردين؟»
هاني كه خودش را در يك نمايش درست و حسابي با ديالوگهاي آبكي از طرف ميلاد ميديد فقط ميخواست خودش را خلاص كند. «.. داري به خودت سخت ميگيري»
«حالم به هم ميخوره»
چينهاي دامنش را صاف كرد و با لحني جدي و آمرانه و تحكم آميز احتمالا به خاطر جمله آخري كه ميلاد به زبان آورد گفت «مودب باش!.. ببين ميلاد تو با بقيه فرق ميكني» انگار هر كلمهاي كه ميگفت زخمي بود بر زخمهاي طفلك بيچاره! «نه نميكنم. نميخوام فرق كنم»
«به هر حال چه بخواي چه نخواي همينه كه هست البته به من مربوط نميشه ولي بابا ميخواد با مديرتون صحبت كنه كه تو يه امتحان ديگه بدي و نري سر كلاس»
«من باز هم تجديد ميشم»
«خودم باهات تمرين مي كنم كه قبول شي»
«فايده نداره»
حرف زدن با ميلاد هم فايدهاي نداشت او مثل يكي از تيزرهاي تبليغاتي شده بود : چون كوه استوار!
«آخه تو چت شده؟ فكر ميكني كسي باورش ميشه رياضي پنج شده باشي اون هم با اون همه بيستي كه هر سال توي كارنامهت رديف كردي؟»
سكوت كرده بود و چيزي نميگفت دوباره لاي كتاب را باز كرد و جمله ديگري خواند : در آينه خوب تر نگاه نكن. شايد نامم را در سطري از سرنوشت تو نوشتهاند.
هاني از اين بياعتنايي كه به نظرش توهين آميز بود عصباني شد يعني وقتي بلند شد و رفت كتاب را از دست ميلاد كشيد اينطور به نظر رسيد بعد بالا سر ميلاد ايستاد و گفت « بچه جون بابا داره روزي دو شيفت كار ميكنه كه خرج ما رو بده پس درست نيست با اين مسخره بازيها ناراحتش كنيم.. »
رويش را برگرداند و دوباره رفت روي تخت نشست ولي اين بار لبه تخت. تقريبا فتيله يك دعواي درست حسابي روشن شده بود. « من خودم ميدونم چي درسته چه غلطه لازم نيست كسي بهم بگه.. من الان بايد كلاس سوم ابتدايي باشم خانوم جان! نه اول راهنمايي.. همين جوري هم كه حساب كني معلومه چقدر از خرج بابا كم كردم تازه اگه بخوام ميتونم تا پنج سال ديگه هم ديپلم بگيرم.»
«آره آقا پسر به شرطي كه باز خوشي زير دلت نزنه كه بخواي پنج بگيري»
ميلاد مكث كرد. بغضش رو قورت داد ولي چيزي نگفت سرش را پايين انداخت و شروع كرد به ور رفتن با زخمي كه روي قوزك پايش بود. با دوچرخه خورده بود زمين. سرش را بلند كرد تا چيزي بگويد ولي باز بغض كرد و اشك توي چشمش حلقه زد. « مجبوري تند تند بهم بگي تجديد شدم؟ ها؟ خودم نميدونم؟ همش بايد بگي؟» بعد يك قطره گرد و قلمبه از گوشه چشمش سر خورد روي گونهش. «ازت بدم مياد»
هاني جدا پشيمان و شگفت زده بود. دستي به صورتش كشيد و برادرش را ديد كه عصبي و بدون كنترل با ناخن زخم قوزك پايش را ميكند. بايد كاري ميكرد. «نكن خون مياد»
«نميياد»
گوشه زخمش را بلند كرده بود ولي پوستش چسبيده بود و كنده نميشد. هاني دستش را به كمر زده بود و با اخمي كه اصلا ساختگي نبود و نشان ميداد حوصله دردسر ندارد زل زده بود به شيرين كاري ميلاد. «ميلاد خون مياد نكن گفتم»
«نميخوام»
ميلاد پلكهايش را محكم روي هم فشار داد و بعد قلفتي پوست خشك شده را كند و خون هم مثل يه لكه قرمز پخش شد. هاني از جايش پريد. «ديوونه ببين چي كار كردي؟» از روي ميز آرايش جعبه دستمال كاغذي را برداشت و جلوي ميلاد كه هنوز داشت با زخمش ور ميرفت نشست و پشت پيراهنش را عقب كشيد. نوك انگشتهاي كوچكش خوني شده بود. هاني با خشونت دستش را پس زد و دستمالي را تا كرد و گذاشت روي زخم باز شده و فشار داد تا خون بند بيايد. ميلاد درد داشت و نميتوانست تكان بخورد و از دست هاني فرار كند. هميشه وقتي عصبي ميشد بايد با چيزي ور ميرفت و اين دفعه داشت با زخم زانوش بازي ميكرد و گوشهاش را با ناخن بلند ميكرد. هاني متوجه شد دستش را محكم پس زد و بياختيار سرش داد كشيد «نكن!» اشك توي چشمهاي ميلاد جمع شده بود و چيزي نمانده بود تا با صداي بلند بزند زير گريه.. «گريه نكنيها»
با صدايي خفه و بغض آلود گفت «خب» ولي چانهاش ميلرزيد و گلويش مثل سنگ سفت شده بود و آهسته آهسته قطرههاي درشت اشك صورتش را خيس آب ميكرد. هاني دستش را دراز كرد و از روي ميز چسب نواري برداشت و با آن زخم را يك پانسمان من درآوردي كرد و انگشتهاي خوني ميلاد را هم پاك كرد و او را بغل گرفت و راحت از زمين بلند كرد و گذاشتش روي تخت و خودش هم بالاي سر او نشست.
«من كودن نيستم»
«بس كن ميلاد بگير بخواب»
ميلاد سرش را گذاشته بود روي بالش و چند دقيقهاي همين طور بيصدا گريه ميكرد. هاني موبايلش را برداشت و متوجه شد كه از بعد از ظهر تا حالا خاموش بوده. روشن كرد. دست كم ده تا SMS برايش فرستاده شده بود يكي يكي آنها را نگاه كرد. هر كدام از آنها كه با جمله «يه روز يه تركه..» يا «يا يه روز يه رشتيه..» يا «يه روز يه قزوينيه..» شروع ميشد رد ميكرد تا اينكه چشمش خورد به پيام هومن « آيا چه كس تو را از مهربان شدن با من مايوس ميكند!؟» يك بار ديگر خواند باز هم خواند دوباره... « آيا چه كس تو را از مهربان شدن با من مايوس ميكند!؟» موبايل را روي ميز گذاشت و نگاهي به ميلاد كرد كه آخرهاي گريهاش بود و حالا هر سه ثانيه يك بار بينياش را بالا ميكشيد. دستمالي برداشت و كنار ميلاد دراز كشيد و دستش را گرفت. انگشتهاشان توي هم قفل شد. «بيا» ميلاد دستمال را گرفت و صورتش را پاك كرد و يك فين خفيف هم توي دستمال كرد و دستش را از دست هاني در آورد و پشتش را به او كرد. البته اين نشانه قهر نبود چون آنها يعني ميلاد و هاني اينقدر به هم وابسته بودند كه جداييشان محال ممكن بود. دستش را تيكهگاه سرش كرد و خودش را كمي بالا كشيد. ميلاد سرش را توي بالش فرو كرده بود. هاني با سرانگشتهاي باريكش بازوي نرم و لاغر ميلاد را نوازش كرد و سر صحبت را باز كرد «آخه اين كارها چيه تو ميكني.. من نميدونم توي كله كوچيكت چي ميگذره داداشي ولي اگه بگي بهت قول ميدم به هيچ كس نميگم و كمكت هم ميكنم»
ميلاد سرش را از توي بالش بيرون كشيد گفت «فقط بابا رو راضي كن تابستون با بقيه بچهها برم سر كلاس جبراني» و دوباره سرش را كرد توي بالش و بلند گفت «خواهش ميكنم» هاني واقعا مستاصل بود و احساس ميكرد كاملا جلوي يك الف بچه تسليم و رام شده «بابا زير بار نميره.. آخه چطوري ميتونم قانعش كنم كه تو به اون كلاس احتياج داري.» ميلاد دوباره از توي بالش بلند گفت «خواهش ميكنم هاني يه كاري بكن»
هاني آه بلندي كشيد و فورا يك شرط لازم الاجرا گذاشت «به شرطي كه راستش رو به من بگي» ميلاد بلند شد نشست و خيلي قاطع گفت «راستش رو ميگم باشه.. رياضي من ضعيفه» و يك لبخند ساختگي تو صورتش نشست. هاني منتظر بود تا ميلاد ادامه بدهد «خب؟»
«خب همين ديگه رياضي من ضعيفه و بايد توي اون كلاس باشم»
هاني خنگ و بيچاره نگاهش كرد بعد به تمام اين ماجرا كه عين موش و گربه بازي بود خنديد و گفت «باشه بچه باشه خدا لعنتت كنه... معلمتون كيه؟» در همين لحظه قبل از اينكه ميلاد بگويد «خانم ستوده» صداي موبايلش بلند شد همان موسيقي گوش نواز... بلند شد نگاهي به صفحه گوشي كرد.. هومن بود.. كمي خوشحال كمي دستپاچه..«سلام»
«من اينجام»
«ها؟ كجا؟»
«روبروي خونتون»
هاني همين طور كه گوشه پنجره اتاقش را باز ميكرد تا با چشمهاي خودش ببيند هومن توي پاترول مشكياش نشسته گفت «چرا اومدي اينجا؟.. هومن تو كه از اين ديوونه بازيها نميكردي»
«حرفت درست بود»
«چه حرفي!؟»
«وقتي ديدم دارن مست ميكنن خداحافظي كردم و اومدم»
«وايستا الان مييام پيشت»
ضربان قلبش درست مثل وقتي شده بود كه توي آب بود و مربي شنا سختگيرانه داشت دور چهارم را ميشمرد. نگاهي به ميلاد انداخت كه دهانش كمي به اندازه دو تا انگشت باز مانده بود.«همين الان برميگردم» مانتوش را پوشيد و شال بنفشي را دور سرش پيچيد و رفت بيرون. خب واقعا متاسفم ولي اصلا حوصله گفتن اين قسمت ماجرا را ندارم فقط همين را بگويم كه وقتي دو دقيقه بعد هاني به اتاقش برگشت خوشحال و زنده بود و معلوم بود همه چيز رو به راه است. ولي ميلاد كه باز كنجكاوياش از حالت عادي خارج شده بود پرسيد «تو رو خدا هاني بگو بهت چي گفت» هاني اول قيافه جدي گرفت و بعد در حالي كه مست و شيدا ميخنديد كلمات از دهانش پرت شد بيرون «واي نميدوني از ماشينش پياده شد اومد وايستاد جلوم چشمهاش پف كرده بود بعد زانو زد دامنم رو دو دستي چنگ زد بعد اينقدر گريه كرد كه نگو همش اظهار پشيموني و غلط كردم و اينا.. راس ميگم» ميلاد كمي سرخورده گفت «خيلي لوسي هاني»
«حالا گوش كن بعد من هم گفتم ديگه نميخوام ببينمت برو از جلوي چشمم دور شو بعد اون خودش رو به پاهام رسوند دمپاييم رو بغل كرد و گفت ميخواد غلامي منو بكنه ميخواد سايه سرم باشه قلبش رو ميكنه ميده بهم برام قصر ميسازه منو ميبره سرزمين عجايب، شهر بازي گفت اگه بخوام منو دبي هم ميبره!» بعد از خنده افتاد روي تخت و ميلاد را بياختيار بغل كرد و ادامه داد « بعد من هم ديگه ديدم خيلي داره گريه و زاري ميكنه براي اينكه از سر بازش كنم بهش گفتم بايد فكر كنم.. نه! گفتم بايد با ميلاد مشورت كنم»
«اين همه رو توي همين يه ديقه بهت گفت»
«آره ديگه.. تند تند گفت»
ميلاد دستهايش را پشت گردن هاني قفل كرد و نشست روي پايش و گفت «هاني خيلي لوسي»
«نميدوني چقدر گريه كرد خب حالا ميخوام باهات مشورت كنم.. به نظرت خوبه؟»
«اگه من بودم عمرا دنبال هيچ دختري نميافتادم.. به نظرم خودش رو سبك كرده»
دستهاي ميلاد را دستش گرفت و نوازشي كرد و خيلي شاعرانه اين طوري جوابش را داد : «ميلاد جونم آدمها وقتي عاشق ميشن سبك ميشن ولي نه به اون معني كه تو ميگي. ميفهمي چي ميگم؟»
«اره الان فهميدم من هم حتما همين جوري عاشق ميكنم»
به دستهاي ميلاد زل زده بود و گفت «خب بهت ميگم اگه نگم همين الان ميتركم.. آخر تابستون ميخواد با خانوادهش بياد خونمون»
«خواستگاري!؟»
سرش را به علامت تاييد تكان داد «.. ولي من هنوز هم نتونستم تصميمم رو بگيرم شايد هم دارم ناز ميكنم نميدونم... امروز ميخواستم با بابا دربارهش حرف بزنم كه تو قشنگ خرابش كردي»
«من فكر ميكردم دخترها با مادرهاشون حرف ميزنن»
«خب مامان من باباست.. خيله خب پياده شو بريم مسواك بزنيم»
هاني نگاهي به ساعتش كرد تا آمدن پدر و مادر و خواهرش هنوز يكي دو ساعت ديگر زمان باقي بود. دست در دست هم يكي يكي جشنواره چراغهاي روشن را خاموش كردند. ميلاد جهت خوشمزگي مثل شلها پايش را روي زمين ميكشيد و دائم داد ميزد «منو با خودت ببر... منو با خودت ببر» بعد با هم ترانه گنجشكك اشي مشي را خواندند و فقط خدا ميداند وقتي دهانشان پر از كف خميردندان شده بود چه خزعبلاتي به هم بافتند و دست آخر هر دو توي تخت كنار هم دراز كشيدند و هاني بدون توجه به اينكه همين الان مسواك زده باقيمانده سيبش را گاز ميزد و ميلاد هم آدامس ميجويد. خب من مجبورم فعلا از اين اتاق سه متر در چهار متر دست بردارم گو اينكه اگر اختيار تام و تمام داشتم دلم ميخواست تا ابد همه ماجراها، اتفاقها و حرفهايي كه بين اين دو خواهر و بردار رد و بدل ميشود را كه هميشه به هم گره ميخورد تعريف كنم ولي در آن صورت بايد تا هميشه در اين اتاق خواب با آن كتابخانه كوچك و ميز آرايش مشترك [هاني و تسنيم] و تخت خواب آن دو باقي ميماندم و خلاقيتم را به هدر ميدادم. (البته من هيچ اشارهاي به تسنيم نكردم و اينقدر از اين موجود هراس دارم كه نخواستم حتي نام و يادي از تخت خواب سفيد او كه روي آن پر بود از نوشتههاي خودكاري بكنم چون ممكن بود درست از همانجا اولين مرحله عرفان يعني طلب در من هبوط كند و تا مقام آخر پيش بروم و همه قصه را يك جا به تسنيم تقديم كنم.) به هرحال از اينجا به بعد به يادداشت چهلم دفترچه روزنگاريهاي هانيه افشار رجوع ميكنم كه حاوي نكاتي درباره ميلاد ميباشد :
«الان كه اينها رو دارم مينويسم توي مترو نشستم و دارم ميرم شهرري زيارت.. ميدونم پام برسه اونجا آروم و رام ميشم چادر هم برداشتم از مترو كه پياده بشم ميخوام سر كنم دلم نميخواد تا رسيدم دم در ورودي چادر سرم كنم انگار كه يكي مجبورم كرده باشه... نه... هيچ كس نميتونه منو مجبور به كاري بكنه كه دوست ندارم دلم ميخواد چادر سرم باشه نميدونم چرا ولي توش احساس خوبي دارم با اينكه گرمم ميشه ولي دوست دارم.. تسنيم اومده.. اونقدر قشنگ و مليح شده كه ميخوام از حسادت بتركم.. دلم ميخواد بگم چه جوري بود يه مانتوي شيري بلند و گشاد با يه شال سفيد راه راه با خطهاي كرم و شلوار پارچهاي سفيد پاچه گشاد تنش بود... دور دستش هم يه تسبيح شاه مقصود بود. موهاش رو دست نزده رنگ هم نكرده هنوز همونطور بلند و سياه و پركلاغي هست.. با اينكه اصلاح كرده ولي ابروهاش رو دست نزده.. حسابي لاغر و رنگ پريده است... وقتي بغلش كردم احساس كردم يه تيكه چوب رو بغل كردم.. خسته بود اونقدر خسته كه فقط پيشونيم رو بوسيد و رفت گرفت خوابيد و صبح كه از خونه زدم بيرون اون هنوز خواب بود.. توي دستش حلقه نامزدي نبود.. نميدونم چرا. امروز مجبور شدم يعني ميلاد مجبورم كرد بعد از اون شيرينكاريها كه توي يادداشت ديشب كامل و ثانيه به ثانيهاش رو تعريف كردم يه سر برم مدرسه ميلاد و با معلمشون صحبت كنم.. خانم جوون و خوبي بود.. ولي برام خيلي جالب بود كه ميلاد براش فرقي با بقيه نداشت و اهميتي به اين نداد كه بالاخره اين بچه يه نابغه است اون فقط خيلي بيتفاوت گفت ميلاد فقط حافظه بلند مدت و كوتاه مدتش خيلي هماهنگي خوبي با هم دارن كه ميتونه اطلاعاتش رو سريع از اين حافظه به اون حافظه انتقال بده و همين... داشت كفر منو بالا مياورد.. ولي واقعا خوش برخورد بود و هر وقت لبخند ميزد يه رديف دندون سفيد عين مرواريد جلوي چشمهام ظاهر ميشد.. قيافه شيطوني داشت. برنزه بود و چشمهاش عسلي بود اولش فكر كردم لنزه ولي بعد كه من گفتم بابا ميخواد با مدير حرف بزنه كه... حسابي چشمهاش از حدقه در اومد همون موقع فهميدم لنز نيست وگرنه حتما ميافتاد روي ميز بعد اون گفت امكان نداره اجازه يه همچين كاري رو به مدير يا حتي وزير آموزش و پرورش بده و ميلاد هم بايد توي كلاسهاي تابستوني بياد و من هم گفتم من هم فكر ميكنم بهتره كه حتما باشه و ديگه دليلي نداشت كه بخوام خيلي روده درازي كنم ولي از دل و جون مجذوبش شده بودم.. خلاصه من بند كردم به اينكه فكر ميكنه چرا ميلاد گند زده به ورقه امتحانش و اون گفت همه حرفها رو به بابا گفته يعني اينكه بهتره من زودتر بزنم به چاك ولي من خيلي جدي بهش گفتم اين موضوع مربوط به شما ميشه؟ بعد اون هيچي نگفت و خداحافظي كرد... فكر كنم اگر باز يه حرف ديگه ميزدم با هم گلاويز ميشديم.. اين روزها من خيلي عصبي و درب داغونم شايد به خاطر هومن باشه كه هميشه مثل سايه دنبالم هست و دائم دنبال يه بهونه هستم كه ازش متنفر باشم ولي نميتونم چون دوسش دارم.. دوست داشتني كه هيچ علتي نداره و شايد هزار تا علت داره نميدونم نميدونم.. ديروز بعد از تمرين سوده ركوردم رو گرفت تقريبا دو ثانيه از ركورد قهرمان پارسال كمتر بود.. ميدونم مثل آب خوردن من و سوده اول ميشيم و دانشگاه رو مفت...خر ميكنيم. ميخوام بخشش شهريه رو قبول نكنم.. من شنا كردن رو دوست دارم ولي نه بين دو تا طناب. من شنا ميكنم براي خود شنا نه براي هيچ چيز ديگه براي اينكه بهم حال ميده چون فكر ميكنم اون استخر آبي يه برش از آسمونه كه من ميتونم توش پرواز كنم پرواز قورباغهاي پرواز كرال سينه پرواز كرال پشت پرواز تركيبي... خيلي از بچهها باباهاشون مثل باباي بيچاره من كارمند هستن و به زور شهريه دانشگاه رو جور ميكنن.. نميتونم برام سخته... كلاسها برام زهرمار ميشه ترجيح ميدم با همين خورده كاريهايي كه ميكنم شهريه رو جور كنم. اونجوري بيشتر بهم ميچسبه گور باباي همه چي هر چي ميخواد بذار بشه.. دارم ميرم حرم.. ميخوام تكليفم رو با خودم روشن كنم.. اونجا ميتونم فكر كنم.. سكوت اونجا مغناطيسي كه داره منو رها ميكنه فكرم رو باز ميكنه اونجا همش احساس ميكنم لاي دو تا بازوي قوي هستم كه منو از شر همه چي خلاص ميكنه...»
خب تمام شد. ولي براي اينكه سرخورده و دست خالي نمانيد و اگر دليل نوشتن پر طول و تفصيل اين ماجراها را بخواهيد بدانيد بايد بگويم همه چيز مربوط ميشود به امروز صبح كه ما يعني من، تسنيم، هاني، هومن، سهيلا و پدر براي بدرقه ميلاد به فرودگاه رفته بوديم. همانطور كه ميلاد به هاني قول داده بود او در كمتر از پنج سال ديپلم گرفت و بورسيه يك دانشگاه كانادايي را به دست آورد. توي سالن پروازهاي خارجي فرودگاه وقتي همه بغض كرده بوديم و هاني از شدت گريه چشمهايش پف كرده بود البته سهيلا و تسنيم آرام بودند و سعي ميكردند طوري مسرور و شاد به نظر برسند كه روحيه ميلاد را كه فقط پانزده سال دارد خراب نكنند بله در همان لحظات ميلاد بيتابي خاصي ميكرد و دائم اين طرف و آن طرف را نگاه ميكرد تا اينكه همه خنگ و مبهوت ميلاد را ديديم كه به سمت زني سبزه رو با چشمهاي عسلي دويد و درست همان وقت بود كه بغضش تركيد. آنها همديگر در آغوش كشيده بودند با صداي بلند گريه ميكردند و هاني تند تند زير گوش سهيلا ميگفت «اون خانم ستودهست!»
وقتي توي پاترول هومن نشسته بودم و از آنجا تودههاي ابر را رصد ميكردم كه لحظه به لحظه تيرهتر ميشد و انگار قرار بود باران ببارد.. و هاني همچنان آرام و يكنواخت گريه ميكرد و نه من و نه هومن جرات نداشتيم او را با حرفهاي صد تا يه غاز آرام كنيم لحظهاي به ياد اين شعر افتادم : مرا به همه بادهايي بسپار كه گذرشان به سمت تو ميافتد / چرا كه سبز ترين خيالها از سمت ريشه هاي تو ميآيند. و فقط همين يك خط شعر سبب شد تا به محض اينكه پشت ميزم نشستم به ثبت همه اتفاقات ريز و درشت آن دو روز داغ خرداد ماه بپردازم .
عروس
هواي اتاق سنگين و دم كرده است، بوي تن، مشام را ميآزارد. پتو را آرام روي شانههاي برهنهاش ميكشم، خوابش سبك است، همين كه از روي تخت بلند شوم، بيدار ميشود و دستش را سمت من دراز ميكند، بعد ميگويد «صبح به خير». حالا طوري روي تخت افتاده و خوابيده انگار كه همين حالا يك زن چاق زير دست و پاش به تقلا افتاده. از رخت خواب جدا ميشوم و ملافه را به خودم ميپيچم، سمت پنجره ميروم، پرده را كه پس ميزنم، نور آبي سحرگاهي روي ديوار ميلغزد و اتاق را نيمه روشن ميكند. خستهام، خستهام، انگار حالا كه بيدار شدم بايد استراحت كنم، احساس ميكنم چيزي هنوز بين پاهام جلو و عقب ميرود. گوشه پنجره را باز ميكنم تا خنكاي صبح به اتاق فرصت نفس كشيدن بدهد، توي قاب پنجره شهر با چراغهاي زرد و طلايي و نارنجي چشم اندازي رويايي دارد، شهري كه مال من نيست و هنوز برايم غريبه است.
«بيدارت كردم؟» خميازهي بلندي ميكشد و بيآنكه متوجه باشد دوباره سر روي متكا ميگذارد. اتاق كم نور است و جز پرهيب من كه ايستادهام به تماشاي شهر نميتواند چيزي را ببيند. اينجا شهري است كه خاطرهاي از آن ندارم مثل اين اتاق مثل اين خانه مثل خودش كه برايم بيگانه است. مادر ميگفت خيلي زود به همه چيز عادت ميكنم، عادت! اين كه همه چيز به زودي اينقدر كهنه و پوسيده و گند ميشود كه ديگر از كوچههاي خلوتش از مردمش، از مغازهدارها و فروشندههايش، از پسرهاي جوان چشمچران و زنهاي چادري و دخترهاي لاغر و چشم و ابرو مشكياش و همه چيز و همه كس ديگر ترسي به دلم نميافتد. كمي بعد احساس ميكنم من هم جزئي از خودشان هستم با ته لهجهاي كه در حرفهايم مينشيند.
فقط در آرزويم به خانهاي اينقدر بزرگ و دلباز فكر كرده بودم، با اتاقهاي خواب سمت حياط كه روزها هميشه روشن است و قاب پنجرههايي كه چشماندازي زيبا دارد. خانهاي با در و ديوارهاي يك دست سفيد و ايوان و گلخانه و استخر و آلاچيق و باغچه و.... لباسهاي زير را از كنار تخت بر ميدارم و ميپوشم، پاورچين از اتاق بيرون ميزنم. هر قدمي كه آهسته بر ميدارم خنكي مطبوعي از زير دامنم بالا ميآيد و پوستم را كرخت ميكند. پلهها را يكي يكي آرام و بيصدا پايين ميروم طبقه همكف حمامي هست با يك پنجره سرتاسري كه بعد از ظهرها همان جا توي وان پهنش جلوي نور آفتاب بيرمقي كه از پنجره ميتابد دراز ميكشيم و توي بغل هم موج بر ميداريم و گاهي نوشيدني مينوشيم. توي آينه به خود خودم نگاه ميكنم، چقدر عبوس! ديشب فكر ميكردم پستانهام آب شده كنده شده اما نه هنوز سرجايش است، گرد و سفيد و لاغر و آويزان. شير آب سرد و گرم را باز ميكنم و بيرون ميآيم.
اينجا آشپزخانه است. كتري را روي گاز ميگذارم و شعله را كم ميكنم، هر زن خانه دار طبيعتا بايد صبحانه را آماده كند، هنوز برايم جا نيفتاده زن خانه دار بودن. وقتي براي اولين بار با مادر و پدر با توپ پر آمديم اينجا كه مادر بگويد من دخترم را شهرستان نميفرستم توي غربت كه از تنهايي بپوسد و زير چشمش سياه و زار شود فكر نميكرديم غافلگير شويم. مادر هيبت خانه را ديده و نديده نفسش بند آمد و وقتي توي خانه گشت زد با خودش فكر كرد حالا با كدام جهيزيه بايد اين خانه را پر كند. پدر سر در گم شده بود و نميدانست كجا به كجا راه دارد. ما كاملا مبهوت بوديم و در عالم ديگري سير ميكرديم، گفته بود كه درآمد خوبي دارد اما نگفته بود خانهاي دارد كه ميشود در آن گم شد.
آرام انگار كه در باتلاقي فرو رفته باشم توي وان دراز ميكشم تا جايي كه آب تا نوك بينيام بالا بيايد. گاهي وقتها ميترسم. باورم نميشود، شبها در خواب ميبينم كه همه اين زندگي رويايي بيشتر نبوده بعد ميبينم كه پير شدم و هنوز توي همان آپارتمان با پدر و مادر و برادر و خواهر زندگي ميكنم. از جا ميپرم، آباژور را روشن ميكنم و وقتي خيالم از واقعيت همه چيز راحت شد خودم را سبكسرانه به او ميچسبانم. گاهي محكم و متملكانه از پشت بغلش ميكنم و دست روي سينههاي پر مويش ميگذارم. همه چيز مرتب است و خواب آهسته آهسته به سراغم ميآيد يك خواب آسوده بعد از يك كابوس مشوش.
دلم ميخواهد همينطور در اين حجم سيال گرم دراز بكشم و از اين تنبلي و ملال كه تمام وجودم را گرماگرم در بر گرفته لذت ببرم ولي ممكن نيست حالا حتما آب كتري جوش آمده و كتري دارد بيملاحظه سوت ميكشد يا شايد بيدار شده باشد و مثل طفلي كه مادر كنارش نيست بيتابي كند. اگر بيدار شده باشد حالا دنبال چيست؟ لباس، يك ليوان آب، ساعتش. ممكن است فكر كند خواب مانده و امروز هم مثل روزهاي ديگر ديرتر از هم جدا ميشويم تا او به سر كار برود. نميدانم دنبال چه خواهد بود مثل همه چيزهايي كه درباره او نميدانم و كنجكاوي نميكنم. مثل يك علامت سئوال ته يك جمله ميماند بدون جواب است مثل يك معما كه حل كردنش ساده نيست وقتي هميشه ساكت و بياعتناست. انگار بايد كاري كنم كه او را خوشحال كند راضي نگهش دارد؛ اما كدام كار؟ كدام غذا؟ كدام لباس؟ كدام قيافه و اطوار؟
هنوز خوابيده ولي ديگر آن زن چاق زير دست و پايش نيست كه فكر ميكردم هست. نميدانم چه طور صدايش كنم. مرددم. اسمش را صدا بزنم يا بگويم «عزيزم بيدار شو صبح شده...» عزيزم!؟ چقدر اين واژه برايم تازگي دارد. دوست ندارم وقتي خواب است لمسش كنم يا تكانش بدهم. لازم نيست بيدار ميشود. لباسش را ميگذارم كنار تخت. صبحانه را سر كار ميخورد فقط يك ليوان نسكافه با شير و شكر زياد سر ميكشد و ميرود. اين را زود متوجه شدم و معاف شدم از اينكه بخواهم سفره بچينم و نان داغ كنم و پنير و كره و مربا و شير و نيمرو و خامه و ... بگذارم سر ميز و چاي دم كنم. سلام ميكند صدايش خش دار و ترسناك است. اول صبح است به زودي صدايش صاف ميشود. پشتم ايستاده، ساكت و شايد خيره به نرمي و سفيدي گردنم يا به خيسي و لختي موهاي سرم يا... كاش روبرويم باشد پشت پيشخوان آشپزخانه. ليوان دسته داري را برميدارم داخلش را نگاه ميكنم كه تميز و بيلك و پيس باشد. آب جوش را كه ميريزم بخار مثل شبح از ليوان بالا ميآيد و توي صورتم ميپيچد و وارد بينيام ميشود. نفس عميقي ميكشم و شبح بخار را ميدهم توي ريهام. «نهار مييام خونه.» مكث ميكنم. بر ميگردم و نگاهش ميكنم. دارد با دكمههاي پيراهنش ور ميرود. «نميتونم ببندمشون سوراخش تنگه انگار». پيراهن آبي خوش رنگيست. اغواگر و نظرباز نگاهش ميكنم. خوش پوش است. قاشقي نسكافه ميريزم توي ليوان. صبر ميكنم تا آرام آرام حل شود. «بذار برات درستش كنم». جلو ميروم و لمسش ميكنم. زير پيراهنش چندان تميز نيست ولي آنقدر هم چرك نيست شايد بشود يكي دو روز ديگر هم بپوشد و بعد عوضش كند. روي صندلي مينشينم و دكمهها را برايش ميبندم. قدش كمي از من بلندتر است. « از سر كار اومدي درست ميكنم هنوز جا نيفتاده. نهار چي درست كنم؟» چه سئوال احمقانهاي. دست به كمر گذاشته و نگاهش از بالا بر فرق سرم فرود ميآيد. حس ميكنم. «هر چي خودت درست كردي.» انگار سليقه و ميلي براي خودش ندارد يا شايد برايش مهم نيست. نميدانم مثل همه چيزهايي كه درباره او نميدانم. هم ميزنم و شير را ميريزم. سفيدي شير توي گردابي كه درست شده پيچ ميخورد و سياهي نسكافه آرام آرام كم رنگ ميشود. روشن ميشود. شكر ميريزم و باز هم ميزنم. ليوان را روبرويش ميگذارم و نميدانم چرا به دستش نميدهم. پيراهنش را توي شلوارش فرو ميكند و زيپش را بالا ميكشد. مثل گربهاي تشنه مزه مزه ميكند و وقتي خيالش راحت شد كه چندان داغ نيست مثل بد مستي لايعقل يك جا سر ميكشد. ميخواهم چند كلمهاي با او حرف بزنم ولي حتي كلمهاي به ذهنم نميرسد. به چشمهايم نگاه ميكند و چيزي نميگويد. لبخند ميزنم، نگاه از او بر ميدارم و موهايم را پشت گوشم جمع ميكنم. بايد فكر نهار باشم. «چيزي نميخواي؟» هر سئوالي كه ميپرسد برايم هيجان انگيز است و هر حركتش برايم تازگي دارد. «نه چيزي نميخوام...» در پس هر رفتارش منتظر اتفاقي خوشايند هستم. اتفاقي كه بيشتر از روزمرگيهاي هميشگي باشد. اتفاقي فراتر از آنچه كه هست. انگار اينجا در اين چهارديواري بزرگ در قالب و چهارچوبي فرو ميرود كه نميتوان او را از آن بيرون كشيد. «ميتونيم بعد از ظهر بريم بيرون؟ يه كم بگرديم...» حسي در درون او كه ميگويد من مرد خانه هستم ارضا ميشود وقتي ميگويد «باشه. حتما. كجا بريم؟» چه اهميتي دارد وقتي اينجا اين شهر اينقدر با من بيگانه و غريبه است و هر نقطهاش ديدني و هيجان انگيز است. فقط هر جايي به جز اين خانه به جز اتاق نشيمن جلوي تلويزيون روي كاناپه وقتي روزنامه جلويش پهن است يا كنار ميز براي صرف غذا يا هر جاي ديگر. «برام فرقي نميكنه هر جا تو دوست داري.» كتش را نگه ميدارم. دستش را توي آستين كت فرو ميبرد. برميگردد و پهناي سينهاش ذوق زدهام ميكند. به هم خيره ميشويم. يقهاش را صاف ميكنم و دستي به صورتش ميكشم. ته ريش كوتاهي دارد و كف دستم را ميخورد. لبهاي خشكش را روي پيشانيام حس ميكنم كه بيصدا بوسهاي ميزند. «ميريم جنگل. دوست داري؟»
براي بدرقه پشت پنجره ميايستم. وقتي در پاركينگ را باز ميكند تا ماشين را بيرون بياورد دستي برايش تكان ميدهم. لبهام تا بنا گوش كش ميآيد و دندانهاي رديفم نمايان ميشود. جنگل حتما نمناك و مرطوب است. ديشب باران ميباريد. باران... اينجا زمستانها هيچ وقت آفتاب نيست، گاهي كه باران بند ميآيد و ابرها كنار ميروند هوا مه آلود ميشود و باز از آفتاب خبري نيست. همه چيز بوي رطوبت و بخار آب ميدهد، همه جا همه چيز سرد و خيس است انگار...، نميدانم مرد من چطور اينجا را براي زندگي انتخاب كرده وقتي ريشههاي آبا و اجدادياش اينجا نيست. هميشه بيرون از خانه بايد پوتين و چكمه به پا كنيم. همه جا گل و لاي است. پر از حلزونهاي آويزان از حصارهاي چوبي و كرمهاي خاكي لزج بيخ ديوارها و بلوكهاي سيماني...
خانه در سكوتي جادويي فرو رفته... ميدانم، دقيقهاي ديگر تلفن صدا ميكند به جز مادر كسي نيست كه بخواهد تمام اتفاقات ديروز را جزء جزء برايم تعريف كند و هزار هزار سئوال بيسر و ته از من بپرسد و بعد كه خيالش از بابت زندگي آرام من راحت شد سلام آقاجان را كه رفته نان و سبزي بخرد سلام خواهرم را كه تازه از خواب بيدار شده و ميخواهد دانشگاه برود سلام برادرم را كه هنوز خوابيده و تا لنگ ظهر هم از خواب بلند نميشود و سلام همه و همه را به من برساند و گوشي را بگذارد. تلفن را از پريز ميكشم و به اتاقم ميروم. ملافه را با حرص از روي تخت ميكنم و مچاله گوشهاي مياندازم و يك ملافه آبي روي تخت ميكشم. متكاها و بالشها را مرتب ميكنم. روي متكاي او چند تار موي سياه هست. موجدار و نازكند. روتختي را صاف و صوف ميكنم و وقتي مطمئن شدم چروكي نيست خنگانه توي تخت شيرجه ميزنم... به بدنم تاب ميدهم. سردي مسخ كنندهاي زير داغي پوست تنم نفوذ ميكند. خودم را با حسي شهواني به رختخواب فشار ميدهم و بدن او را حس ميكنم. سينه تختش را كه ميتوانم ساعتها سرم را با آرامش روي آن بگذارم و صداي تپشهاي پرهيجان او را بشنوم، صداي نفس زدنش را و همانطور بيحركت بماند.
بايد از شر فكرهايي كه مثل بوي ترشيدگي توي زباله داني سرم پيچيده خلاص شوم يا اينكه تا دم ظهر همينطور غلت بزنم و غوطه بخورم و وقت آمدن او زماني كه ديگر واقعا بايد به فكر غذا و نهار و پخت و پز باشم بيخيال و سرخوش از غذاهاي فريز شده مرحمتي مادر كه هنوز چند تايي از آنها گوشه يخچال جا خشك كرده يكي را گرم كنم و برنجي آبكش كنم و دم بگذارم و با خودم بگويم خب از كجا خواهد فهميد!؟ كمي هم جلوي ميز آرايش صورتم را بالا و پايين كنم و بنشينم روي راحتي نزديك زنگ در منتظر و آرام براي استقبال از او... ولي نه! امروز نه! گو اينكه امروز روز خاصي نيست، روزي نيست كه آفتاب تصميم گرفته باشد پرده ضخيم ابرها را كنار بزند و تاج طلايياش را به رخ بكشد و گرم بتابد. امروز هم يك روز معمولي است، ميدانم. فقط بيدليل و شايد بيهوده ميخواهم امروز را هميشه دوست داشته باشم، روزي كه خاطرهاش در يادم بماند و سالها از آن بگذرد و من فراموشش نكنم. فرو رفتهام و پوست شكمم روي تشك كش ميآيد و چيزي مركز ثقل وجودم را تلنگر ميزند. حسي خلسهوار در وجودم پوست مياندازد و نرم نرم مثل گل شيپوري در يك صبح معطر بهاري تمام وجودم را تاب ميدهد و از هم باز ميشود مثل گل شيپوري. حالا انگار در ابتداي يك روز سرد باراني همه چيز دير شده است. لباس گرم و پوشيده ميپوشم و قصد رفتن به شهر ميكنم. حالا قاطعانه ميدانم براي نهار چه چيزي بايد بپزم. ميدانم براي غذاي امروز چه چيزي نياز دارم. حتي ميدانم به كدام خيابان بايد بروم و از كدام مغازه خريد كنم. ميدانم سر سفره كدام گلدان را بگذارم و چه گلي و چند شاخه از آن توي گلدان بگذارم. مصمم و سرخوش با لبخندي كه يك لحظه از روي صورتم محو نميشود ماشين را روشن ميكنم و تا صد ميشمارم. حالا ماشين گرم و زنده است. ترمز دستي را رها ميكنم و پا روي پدال گاز ميگذارم. شهر بيدار است. حس ميكنم.
نيمرخ
آن روز هم کنار هم نشسته بوديم ساکت و دلزده از هم. سارا به روبرو زل زده بود و من به دالان تاريک مترو، به نيمرخ سارا. ايستگاه مترو جايی بود که از هم خداحافظی میکرديم تا چند روز بعد که باز همانجا همديگر را میديديم و توی شهر چرخی میزديم و حرفی میزديم و غذايی میخورديم و فيلمی تماشا میکرديم و بعد دوباره به همان ايستگاه برگشتيم و از هم خداحافظی میکرديم. دعوا کرده بوديم. توی سينما وقتی دستم رفت روی زانوش محکم زده بود روی دستم و من عصبانی شده بودم چون فکر میکردم آنقدر اعتبار دارم که دستم را روی زانويش بگذارم انگار فکر کرده بود میخواهم دستمالیاش کنم ولی من دستم را گذاشته بودم روی زانوش. زانوی آدم جای حساسی نبود که بخواهد بکوبد روی دستم و بعد از سينما خارج شود و قهر کند. اما من فکر کرده بودم حتما اين اتفاق برايش افتاده و کس ديگری جای ديگری کنارش نشسته و قبل از اينکه دستمالیاش کند اول دستش را گذاشته روی زانوی سارا و سارا چيزی نگفته، خنديده، دست آن بدذات هم همينطور بالاتر و بالاتر رفته و تا سارا به خودش بيايد... آن روز هم نيمرخش همين قدر زيبا بود. انحنای بينی و لب و چانهاش مثل پورترههای فرناندو بینقص بود بينی سر بالايی داشت با اينکه از روبرو بينیاش معمولی و کمی چاق بود اما نيمرخش چيز ديگری را نشان میداد گوشه لبهای باريکش با ته خنده هميشگیش بالا بود و يک چاله کوچک روی لپش میافتاد هميشه دلم میخواستم صورتش را لمس کنم مثل نابيناهايی که با لمس صورت هر کسی او را میشناسند دوست داشتم اجزای صورتش را پستی و بلندی و نرمی آن را بشناسم اما ترسيده بودم و ديگر دوستش نداشتم. به من نگاه نمیکرد به يک تابلوی تبليغاتی زل زده بود که يک قوطی آبميوه را لای گيره گذاشته بود و با دريل سوراخ میکرد تا نی را توی آن فرو کنی و آبميوه را بخوری... شايد آن ته خنده برای آن بورد تبليغاتی بود. مستاصل به تونل نگاه میکردم. منتظر بودم مترو با سرعت زياد وارد ايستگاه شود و تک و توک مسافرها سوار شوند و سارا توی واگن خانمها پشت به من بنشيند و بعد برای هميشه برود. چه دقيقههای بدی، من عاشق سارا بودم میخواستم خودم را به آب و آتش بزنم تا او دوباره برگردد و به من نگاه کند و همان حرفهای هميشگی را بزند که بعد از تماشای هر فيلم میزد اما فيلم نصفه کاره رها شده بود و قهر کرده بود. هميشه آنجا که بايد حرف میزدم از خودم دفاع میکردم و از حيثيتم، هميشه وقتی بايد چيزی برای رفع ابهام توضيح میداديم هميشه هر وقت بايد میگفتم که هی فلانی تو داری اشتباه فکر میکنی غلط برداشت میکنی منظور من اين نبود هميشه همين وقتها ساکت میشدم و قفل می خورد به لبهام خب اگر کسی اينطور فکر میکند حتما به درد من نمیخورد آن وقتها نمیدانستم که هر دوستی و معاشرتی قهر و دعوا دارد فکر نمیکردم هر رابطهای را میشود از نو ساخت حتی محکمتر حتی بهتر از قبل نمیدانستم و فکر میکردم همين که آن مترو لعنتی با آن صدای زوزه کش مهيب از راه برسد سارا سوار واگن مخصوص خانمها شود، همه چيز تمام میشود و من از غصه میميرم. بيست ساله بودم. سارا عادت داشت که حرف نزند دست خودش نبود هر وقت ناراحت میشد و از کارهايم دلگير میشد ساکت میشد و لب از لب باز نمیکرد و به روبرو زل میزد. من هميشه مجبور بودم از روی نيمرخش حدس بزنم به چه چيزی فکر میکند و من باز چه کار بدی كردم؟
مترو وارد شد واگنها از مسافر خالی شد و چند نفری سوار شدند من خيره بودم به سارا که حالا بلند میشود، پشت مانتويش را صاف میکند بند کيف کوچک چرمیاش را روی دوشش میاندازد، کيف را زير بغلش محکم نگه میدارد و آرام آرام به سمت واگن مخصوص خانمها میرود... تک و توک مسافرهايی که هول زده برای پيدا کردن يک جای راحت به سمت واگنها حمله میکردند هم سوار شدند اما سارا همينطور به روبرو زل زده بود. درها بسته شد و مترو حرکت کرد با همان سرعتی که وارد شد از تونل ديگری بيرون رفت. تکيه داده بود و دستهايش را روی هم گذاشته بود و يک پايش را روی پای ديگرش انداخته بود و گوشه مانتوش افتاده بود و جين آبیرنگش توی چشم بود. نرفت. حتی يک ربع بعد هم نرفت نيم ساعت بعد هم نرفت اينقدر نرفت تا من از حرص گذاشتم رفتم.
امروز هم بعد از هفت سال باز کنار هم نشسته بوديم روی نيمکت سالن انتظار دادگاه منتظر نوبت پرونده. به روبرو زل زده بود به ديوار سفيدی که ترک خورده بود و چرک از سر و رويش میريخت. نيمرخش همان زيبايی هجده سالگیاش را داشت اما ته خنده صورتش ديگر نبود. ابروهاش نازک نازک شده بود و گوشه چشمهاش چند شيار نازک چروک خورده داشت. لب بالاييش کمی برگشته بود. بينیاش را جراحی کرده بود. چقدر گفتم نکن. عمل نکن. همينجوری قشنگی خوشگلی ماهی... گوش نکرد روزی که چسبها را از بينیاش باز کرد و شاهکار دست جراح را نشانم داد فکر کردم ديگر سارا را از دست دادهام. اين زن ديگری بود صداش عوض شده بود قيافه عوض شده بود ديگر اين لبها آن لبهای باريک هميشگی نبود. چقدر گفتم نکن دختر! خواهرها دخترخالهها دخترعمهها دختر عموها دختر دايیها همه تعريف میکردند و هر کدام آدرس و تلفن دکتر را میگرفتند تا آنها هم همينطور زيبا و عروسک شوند با بينیهای کوچک اندازه فندق. اگر آن روز سوار مترو شده بود ديگر امروز اينجا نبوديم. قاضی سه بار حکم را به تعويق انداخته بود هر سه بار هم به خاطر اينکه سارا ساکت نشسته بود و به جلو زل زده بود و حرفی نزده بود. عوض نشده بود هنوز هم هر وقت دلگير و آزرده میشد ساکت میشد و مثل يک معما سخت و غير قابل درک میشد. وقتی قاضی ما را ديد گفت «طلاق دليل میخواد علت میخواد شما میگين دو طرف راضی هستن ولی خانومتون اصلن جواب نمیده پس معلومه راضی نيست شما مردی، باش! چرا میخوای طلاق بگيری!؟ حق طلاق وقتی داری که بگی چرا... از هم خسته شديم و تفاهم نداريم و اين حرفها که حرف نشد همه از دست هم خسته شدن... آقا برو مشکلت رو با خانومت حل کن... نوبت دادگاه بعد يک ماه ديگه ايشاله که نبينم شما رو...» چرا؟ از هم خسته شده بوديم، حرف نمیزديم، کنار هم مینشستيم و به روبرو زل میزديم به تلويزيون به پنجره به ديوار به اتاق بچهای که خالی بود. به نيمرخ سارا زل میزدم که هر از گاهی يک قطره اشک سر میخورد و سرازير میشد. گفتی بچه نمیخوام اما اگر بچه نمیخواستيم اين همه رفت و آمدها توی مطبها و آزمايشگاهها برای چه بود برای بچه نبود!؟ وقتی دکتر با قطعيت گفت مشکل بارداری نداری چقدر خوشحال شدی بعد يک دفعه انگار فهميدی که قضيه از چه قرار است و ساکت شدی بغض کردی گريه کردی...
روی مخ من یه خرچنگ داره راه می ره
- خوبي امروز؟
- منظورت چيه كه ميگي خوبي؟ تو هميشه يه جوري وانمود ميكني انگار من هميشه افتضاحم.
- خواهش ميكنم تازه دو ديقهست همديگه رو ديديم
- با اين همه گرفتاري و بيخوابي و اعصاب و روان به هم ريخته... من نميدونم تو ميدوني من از اين تعارفهاي الكي خوشم نمياد..آه سلام حالتون چطوره خوبم قربونتون برم شما چطورين من هم بد نيستم شكر خدا... تو دائم يادم ميندازي كه چقدر خوب نيستم يا چقدر افتضاحم... تازه امروز نميخوام درباره عقدههاي جنسيم باهات حرف بزنم...
- اه به درك ولش كن...
- نميدونم چرا ما بايد تا به هم ميرسيم اول به هم بپريم بعد آروم بگيريم.
- خب براي اينكه عصباني هستي يكي ميخواي كه كيسه بوكست بشه... خودت هم گفتي عزيزم اين رفتار احمقانه آرومت ميكنه...
- بهم نگو عزيزم!! باشه!؟
- خب
- بريم يه جايي بشينيم و يه چيزي بخوريم... اين چيه به كپرت بستي؟
- مودب باش...
- تازه مد شده نه؟ بچههاي آزاد واحد مركز اينجوري دستمال به باسنشون گره ميزنن...
- اين دستمال نيست اين پلوره
- خب قبلا يادمه مينداختن پشتشون و دور گردنشون گره ميزدن احتمالا اينجوري گرمشون ميشه حالا ميبندن به باسنشون...
- ميشه بيخيال شي
- خب نميشه كه تو همش ميگي ولش كن، بيخيال.. تو دقيقا داري منو عقدهاي ميكني كه حرفي كه دلم ميخواد بزنم، نزنم آخه جيگر تو كه مادر من نيستي بخوام بهت مقام قدسي بدم هميشه پاك و مطهر باشي...
- منظورت چيه!!؟ چرا هي به من ميگي جيگر!؟ خدا جون..
- هيچي اصلا ولش كن
- نه!!
- چرا ديگه از اين ديالوگ خسته شدم
- شت
- اين روزها ديگه اين عينكها مد نيست چرا از اون گندههاش به چشمت نميزني كه تمام صورت آدم رو ميپوشونه؟
- من عينك ماتريكسي دوست دارم هزار سال همكه بگذره باز هم عينك ماتريكسي به چشم ميزنم... تو چرا تو اين آفتاب عينك نميزني؟
- خب براي اينكه گمشون نكنم مجبور بودم با بند بندازن گردنم ولي شبيه عقب موندهها ميشدم از اون بندهاي زنجيري رنگي رنگي صورتي قرمز نارنجي...
- فكر كنم بهت بياد... زياد
- كسي تا حالا بهت نگفته چقدر خنكي
- يه جوري حرف ميزني انگار خودت عاري از عيبي اه چقدر تو امروز گند شدي چرا يه كم به خودت گير نميدي و دست از ريخت و قيافه و رفتار من بر نميدار ي محض رضاي خدا !
- منو ببخش خودمم الان عذاب وجدان دارم فكر كنم توي دوره ماهيانه هستم...
- تو كه زن نيستي!!
- ميدونم ولي كاش خدا يه تمهيداتي ايجاد ميكرد كه مردها هم ميتونستن داشته باشن
- چرند نگو
- بعد ميشد تقصير همه چيز رو گردن اون دوره انداخت.. مثل تو كه هر وقت كج خلق ميشي ميگه توي دورهت هستي و خدا ميدونه راست ميگي يا دروغ چون تو لااقل ماهي ده دفعه اين حرف رو به من ميزني
- خيلي بيشعوري
- نميدونم چرا هيچ وقت نازپرورده نبودم!؟ با اينكه بچه آخر هم بودم... نميدونم چرا دائم توي عذاب و مصيبتم اون از بچگي اين هم از جووني فكر كنم منشاء تمام اينها دوره ماهيانهست
- آره تو واقعا يه آدم هرزه و بدبختي...
- ... ... ...
- ببخشيد فقط شوخي كردم... ببين وايستا خواهش ميكنم... منظوري نداشتم من اذيت ميكنم ميدونم شايد به خاطر همين اذيتهاست كه الان داري تلافي ميكني ولي خب من هم مثل خودت نميتونم بدون اينكه ديگران رو آزار بدم باهاشون رابطه داشته باشم
- تو ساديستي هستي؟ نه؟
- نه نيستم
- چرا الان خودت گفتي كه هستي وقتي از آزار دادن ديگران لذت ميبري يعني اينكه ساديستي هستي حتما كه نبايد تارانتينو باشي يا پولانسكي باشي
- اونها ساديستي نيستن فقط فيلمهاشون روان شناختيه
- آره به خصوص كيل بيل كه خيلي روانشناختي بود
- هر چي بود لااقل ساديستي نبود
- اينقدر ساديسم برات لذت بخشه كه ديگه برات مهم نيست فواره خون ببني
- آخه تو مقايسهش كن با سگهاي انباري خب من قبول دارم بريدن گوش اون يارو پليسه خيلي ساديستي بود
- خوبه باز من و تو از اول آشناييمون به يه نقطه مشترك رسيديم
- جفتمون ساديستي هستيم... چقدر رويايي!
- آره ميتونيم وقتي ميخوايم بخوابيم با خودمون يه جفت خرچنگ ببريم زير لحاف ول كنيم خيلي حال ميده
- چه فكر كهنهاي بچه كه بودم اين كار رو با مامان و بابام كردم
- خرچنگ از كجا گير اوردي!!؟
- خوكچه هندي داشتم با اون گند زدم به عشق بازيشون
- چرا؟ نكنه نسبت به بابات احساس غيرت ميكردي آخه ميدوني دخترها وقتي ميفهمن مامان و باباشون چرا هر شب با هم ميخوابن به مادرشون حسودي ميكنن و حس رقابت تو وجودشون قلمبه ميشه
- نه!! من فقط ميخواستم جلب توجه كنم چون بابام تازه از ماموريت برگشته بود و خيلي دلش براي مامانم تنگ شده بود
- بهت توجه نميكرد
- چرا... ولي بيشتر حواسش به مامانم بود
- حق داشته ميترسيد تو رو با مامانت اشتباه بگيره و فاحعه بشه
- اوفففف تو واقعا بيادب و بينزاكتي...راستش چون مامان نداشتم یعنی وقتی شیش سالم بود فوت شد به خاطر همین زنی نبودش که... می دونی که چی می خوام بگم
- حتما خنگ بودي
- نه من معصوم بودم يه فرشته كوچولو كه دو تا بال سفيد داشت و روي سرش هم يه هاله نور بود
- آه چه مزخرفي... نكنه مي خواي بگي الان هم...
- تو چرا فكر ميكني من احمقم!؟
- حتما بعدا كه فهميدي چي به چيه خيلي خوشحال شدي
- نه!! چون نميدونستم سكس چه لذتي داره حتي الان هم نميدونم چون من باكرهام
- چه با مزه... چون من باكرهام
- ببين اين پسربچهها چه ريختي به ما زل زدن... بهتره ديگه حرف نزنيم چون تو همه حرفهات سكسيه
- تو ديشب هم همين حرف رو بهم زدي. منظورت چيه كه ميگي همه حرفهاي من سكسيه؟ كجاش سكسيه؟ مگه اين حرفها تو را ارضا ميكنه يا تحريكت مي كنه
- بس كن
- تو خودتي كه همش عادت داري بلند بلند حرف بزني تا مردم رو متوجه خودت كني لابد عقده خودكم بيني چيزي داري از اون عقدهها كه خيلي دير خوب ميشه چون كمبود آدمها جبران ناپذيره...
- نه!! چرا اين جوري فكر ميكني فقط تن صداي من بلنده و دلم نميخواد مثل تو ريز ريز و عصبي حرف بزنم تازه من بازيگر تئاترم عادت كردم يه جوري حرف بزنم كه تا صد متر اونورتر بشنون... خب تو مجبور نيستي كه منو مجبور كني درباره سكس باهات حرف بزنم اون هم توي خيابون وليعصر كه اينقدر شلوغه كه صدا به صدا نميرسه و مجبورم داد بزنم و صدهزار نفر بشنون كه من باكرهام يا تا حالا با ده نفر خوابيدم يا نخوابيدم...
- باشه باشه صدات رو فقط يه كم بيار پايين
- من هميشه همينجوريام تازه تو خودت نبودي كه بعد از اجرام گفتي وااي خانوم واقعا صداتون مسحور كنندهست!؟ حالا چي شده كه...
- خب جيگر تو هميشه خدا صدات سحرآميزه
- واي تو رو خدا به من نگو جيگر!
- اصلا مگه جيگر بده ميدوني كيلو چنده
- لعنت به تو با اين شوخيهاي لوست
- ببين عزيزدلم فكر كنم بهتره از اين به بعد تو خيابون با هم گلاويز نشيم چون مردم كه نميدونن من و تو ساديستي هستيم و تو دچار عقده خودكم بيني هستي و من هم عقده جنسي دارم اون وقت ممكنه فكرهاي ديگهاي در موردمون بكنن.
- واااای خدا من دارم روانی می شم
- اونجا یه کافی شاپ بریم اونجا
- باشه بریم
پايان مكالمه
- خب ميدوني ميتونم اين حرفها رو باهات چت كنم و فينگليش بنويسم ولي ميدوني كه من از فينگليش نوشتن بيزارم و دائم گيج ميشم كه شين و قاف و خ رو چه جوري بنويسم يا ع رو چه شكلي بايد نوشت يا مرسي را ميشه با حرف c نوشت يا با 30 يا هزار جور ملقهاي ديگه كه من زياد وارد نيستم و اصلا از حروف انگليسي بيزارم از انگليسي هم متنفرم حتي از كسايي كه انگليسي ميدونن هم بدم مياد چون دائم فكر ميكنم اونها بيشتر از من ميفهمن و من به اصطلاح ان كف ميمونم...
- لازم نيست سخت بگيري به خاطر همين شمارهم را دادم بهت...
- تو خيلي خيلي مهربوني. صدات هم مثل بقيه نيست يه جوري حرف ميزني انگار همين الان كنار من خوابيدي مثل نجواهاي شبانه ميمونه البته من چيزي از نجواهاي شبانه نمي دونم ولي فيلمهاي زيادي ديدم كه زن و مردها وقتي كنار هم ميخوابن يه جور آرومي با هم حرف ميزنن و دستهاشون روي هم سر ميخوره منظورم يه سكس سبك و لايت بود...
- چي ميگي!!؟
- با اينكه همش من حرف ميزنم تو چيزي نميگي ولي صداي نفست مياد همين خيلي خوبه
- حرف زدنت رو دوست دارم...
- آره ميدونم اين جمله رو خيلي بهم ميگن واي نوشتههات رو خيلي دوست دارم! واي من خيلي با نقاشيهات حال ميكنم!! واي دلم براي شلوغ بازيهات تنگ شده بود!!! ميدوني همه يه چيز ديگه منو دوست دارن و باهاش حال ميكنن و بعد هم دلشون براش تنگ ميشه... البته منظورم از يه چيز ديگه همون نوشته ها بود و طرحهايي كه ميزنم و شلوغ بازيها ميدوني كه...
- آره ميدونم
- خوبه تو آدم صادق و پاكي هستي... خوبيش اينه كه وقتي باهات حرف ميزنم و چت نميكنم ميتونم سيگار هم بكشم با اينكه زود تموم ميشه ولي يكي ديگه زود روشن ميكنم آخه سيگار رو با تو خيلي دوست دارم...
- براي سلامتيت خوب نيست...
- ميدوني طبق آماري كه گرفتن بيشترين مرگ و مير به خاطر بيماريهاي قلبي و بيشترين آسيب به قلب ناشي از اضطراب و غذاهاي چربه... سيگار آدم رو ميكشه ولي هيچ كس نميگه كه سيگار باعث مي شه تا من اضطراب نداشته باشم و تازه باعت ميشه من ديگه اشتهايي به غذاهاي چرب نداشته باشم... خوب اين خودش يه زندگي دوباره است...
- سيگار عامل تمام سرطانهاست...
- نه اشتباه گفتي يعني يه جوري گفتي انگار فقط سيگار عامل همه سرطانهاست خب آره ولي چيزي كه از سرطان هم بيشتر ناراحتم ميكنه بوي سيگاره.. من از بوي سيگار بدم مياد وقتي فكر ميكنم الان دارم بوي سيگار ميدم خيلي حالم بد ميشه چون احتمال داره همين الان بخوام لبم رو بزارم روي لبهاي ماتيكي يه دختر شاسي بلند و اون به خاطر اين بو بزنه به چاك...
- تو همش سكسي حرف ميزني...
- خب جيگر! توانتظار داري من ساعت دو و نيم شب درباره فلسفه هنر اومانيستي باهات حرف بزنم يا درباره حق ولايت پير به مريدش!؟ الان دو سوم مردم ايران دارن با لنگ و پاچشون ور ميرن و من نشستم و دارم به سيگار پك ميزنم و با تو حرف ميزنم...
- برام شعر بخون منو مي بره فضا...
- باشه فقط مواظب شهاب سنگها باش...
درون من امروز
يك نطفهي آبي
يك نقطهي نوراني
از تو مانده است
و جاي دستهاي تو روي سينهام
دستهاي گرم گشودهات
دو ساقه، گل آفتابگردان كه از طينت خورشيد با من سخن ميگفت
دستهاي مسدود
دستهاي لرزانِ در هراس
از چه ترسيديم
از چه رفتي
من درد را ديدهام
من عشق را در دستان لرزان تو جستهام
در نيني چشمانت
وقتي درخششي نداشت
و از مهابت يك فاجعه در عذاب بود
- اين شعر از كي بود؟ عالي بود
- واقعا اينطور فكر ميكني!؟
- آره فكر كنم از فروغ بود
- آره فروغ بود...
- ديدي چه خوب حدس زدم اين روزها خيلي شعر ميخونم داره كم كم سبك هر كدومشون دستم مياد...
- آره تو خيلي باهوشي ولي بايد بيشتر كار كني چون بعضي از آدمهاي كپي كار كه هيچ فهمي از ادبيات ندارن دائم از اون اسطورههاي گنده پير و پاتال تقليد ميكنن... مثلا دقت كن اين بابا چه قدر خوب حسش رو با آناتومي يه زن مخلوط كرده...
- يعني چي؟ اين شعر فروغ نبود!؟
- فكر كنم بهتره برم سراغ يه چيز ديگه چون لباس ادبيات برام خيلي گشاده و دائم زار مي زنه...
- نه من همينجوري گفتم... محشر بود باور كن
- اره الان كه اين قدر اصرار ميكني داره باورم ميشه!
- اوفففف...خداجون تو چقدر سخت ميگيري
- خب ديگه خوابم مياد سيگارهام تموم شده... صبح بهت زنگ ميزنم حالا گوشي ببوس بگو شب به خير
- صبح به خير عزيزم قربونت برم
- آخ حالم بد شد... می شه دیگه از کلمه عزیزم استفده نکنی!؟
...............................................................................................پايان مكالمه
1
آرامش بر قرار بود. گوسالهها در دامنههاي كم شيب ييلاق در روزي كه آفتاب عصرگاهي از ميان ابرهاي بهاري تابشي طلايي داشت بر قرار و مطمئن به چرا مشعوف و خرسند بودند. زمين از باراني ناگهاني پر آب و پر طراوت شده بود. رنگهاي سبز و آبي و سفيد تركيب قاب تصاوير نگاه چوپان بود كه با صداي زير خود آوازهاي عاشقانه ميخواند. سگها روي سنگهاي خشك لميده بودند. جاده تا انتها خالي بود و چوپان با خود ميپنداشت امشب را هم تنها زير آسمان پرستاره با صداي سگها و زوزه شغالها با ترسي عادي و هميشگي سپري خواهد كرد كنار فانوسي روشن و روياهايي دست يافتني. آرامش برقرار بود.
2
آرامش؟ مردم در خيابانها در روزي كه زمين سرد است و هوا سنگين و تلخ و مسموم و آفتاب چهره مهربانش را در حالهاي خاكستري حجاب كرده است پر شتاب و بيامان حركتي منظم در امتداد خطوطي هميشگي دارند. خطوطي دايره وار و پر از تكرار. سر در گريبان و پريشان حال به دنبال گمشده خويش. خيابانها تا انتها پر است از خودروهاي چسبيده به هم متراكم. ميروند ميآيند و لحظهاي از حركت باز نميايستند. آنها در اتاقهاي كوچك با قابهايي كه به آن ميگويند پنجره و رو به ساختمانهاي بلند و خيابانهاي موازي باز ميشود پشت ميزهاي چوبي يا فلزي روبروي مانيتور نشستند و انگار كار ميكنند. صداي قلبشان را ميتوان شنيد وقتي اضطراب ضربان قلب آنها را به صد ضربه ميرساند.